Monday, September 15, 2014

شهر رویاها

© City of Dreams, Guy Martin
برای دیدن عکس های روی تصویر بالا کلیک کنید


نزاع خشونت بار و خونینی بر سر اینکه کدام مرد باید با دختر روستایی بیچاره ای ازدواج کند و او را به شهر نورانی استانبول ببرد در گرفته است، حرم سرایی مملو از زنان زیبا تاجری ثروتمند را در اطراف قصرش در ساحل بسفر احاطه کرده اند و هر ناز او را به صد منت می خرند.
روابط نامشروع زناشویی، درگیری های خونین، طلاق و قتل.

این سناریو ها واقعی نیستند، و حتی لزوما واقعیت زندگی معاصر در استانبول یا آنکارا را به تصویر نمی کشند، اما این متن ها خط داستان های هیجان انگیزی هستند که ده ها میلیون مخاطب را از آتن تا کشورهای بالکان گرفته تا ریاض به خود جذب می کنند. ترکیه برای صدور فرهنگ سکورالیسم و مال اندوز خود به مخاطبانی که تشنه بیشتر دانستن درباره همسایه خود هستند راهی یافته است.  

بینندگان عرب شیفته این برنامه ها هستند چون این سریال ها به ظاهر نشان می دهند ترک ها، مخصوصا زنان ترک، چطور با مدرنیته کنار می آیند. برخی تحلیلگران باور دارند که راز مقبولیت این برنامه ها پشت تصویری از نوعی زندگی خانوادگی است که یک زن متوسط عرب در دل به آن علاقمند است. قسمت آخر یکی از این سریال ها به نام "نور" – سریالی که زندگی یک زوج متاهل مدرن با سهم یکسانی از اشتراک در زندگی زناشویی را نشان می دهد-- تعداد سرسام آوری از بینندگان سراسر دنیا را به خود جلب کرد، 85 میلیون بیننده که طبق گزارش ها بیش از 50 ملیون از آن ها زن بودند. به راستی که این برنامه در دنیای عرب چیزی از یک "پدیده" کم نداشت.

این برنامه ها آنقدر موفق هستند که در رشد بی سابقه گردشگران عرب در استانبول تاثیر به سزایی داشته اند. منوهای غذاها در حال ترجمه شدن به عربی هستند، و اکنون برای عراقی ها، سوریان و اردنی ها سفر بدون ویزا امکان پذیر شده است. برخی از آژانس های توریستی سفرهای کوتاه سریال های ترکی را در کنار ساحل بسفر ارائه می دهند تا مسافران بتوانند مکان ضبط فیلم ها را ببینند و پس از آن از مراکز خریدی سردربیاورند که بتوانند در آنجا به خرید بپردازند.

افزایش محبوبیت در دنیای عرب و کشورهای بالکان سریال های ترکیه ای را به یک موفقیت تجاری بزرگ، و همچنین عنصری حیاتی از استراتژی قدرت نرم ترکیه در منطقه بدل کرده است. مساله ای که روی دید نسل آینده از تراز جهانی آنها تاثیر خواهد گذاشت. طبق نتایج یک نظرسنجی اخیر از بنیاد تحقیقاتی پیو، هفده درصد ترک ها باور دارند کشورشان باید از اروپا الهام بگیرد، در حالی که بیست و پنج درصد اکنون معتقدند آینده ترکیه در خاورمیانه است.

این پروژه عکاسانه به این پدیده فرهنگی منحصربفرد و معاصر ترکیه نگاهی می اندازد. در حالی که تابستان نزدیک می شد و گردشگران عرب به شهر سرازیر شدند اعتراضات در پارک گزی شروع شد. در ماه مه 2013، درحالی که بسیاری از این برنامه ها در هفته های پایانی تصویربرداری خود برای فصل تابستان بودند، استانبول شاهد حوادث واقعی و بسیار دراماتیک خود بود. در آغاز هزاران جوان ترک سکولار به خیابان ها ریختند تا علیه پروژه های ساخت و ساز لجام گسیخته راهپیمایی کنند، اما این راهپیمایی ها به زودی به اعتراضات گسترده ای علیه شماری از سیاست های دولتی تبدیل شدند که سرکوب گر آزادی های مدنی و مبلغ محافظه گرایی اسلامی دیده می شدند. رسانه های دنیا بر سر استانبول فرود آمدند و تقریبا در تمام ماه ژوئن به صورت بیست و چهار ساعته اخبار فوری از ترکیه مخابره کردند. در همین حال، رسانه های موذی طرفدار دولت تصمیم به عدم گزارش این حادثه گرفتند و به جای آن مستندهای حیات وحش پخش کردند یا اهمیت و شدت ماجرا را دست کم گرفتند. انتظار می رفت که این انقلاب در تلویزیون پخش نشود. و با این حال این جوانان خوش تیپ و سکولار ترک بودند که نقشی بزرگ در سریال واقعی زندگی خود در مرکز این شهر قدیمی بازی کردند و چهره های اخبار تابستان شدند. آنها با توییتر، ایسنتاگرام، واین، فیس بوک و پخش زنده حوادث، نقش قهرمانانه ای در نزاع بر سر امواج، کلیک های اینترنت و صفحات مقالات رسانه های دنیا بازی کردند.

خواه ناخواه، آنچه روشن است، تلویزیون جوامع را با شکل دادن به آمال و آرزوهای مردم عامه تغییر می دهد. در هشتاد سال اخیر، سکولاریسم دولتی ترکیه، و قرار گرفتن در برابر حجم زیادی از فرهنگ عامه آمریکایی، ترکیه را در همه چیز، از پوشش گرفته تا سیاست تا هنجارهای جنسی، از همسایگانش بسیار غربی تر کرده است. اکنون، در حالی که دنیای عرب خود را در عصری از تغییرات شدید می یابد، بسیاری از بینندگان تلویزیون، خودآگاه یا ناخودآگاه، به ترکیه چشم دوخته اند، این بار نه به چشم سردمدارن منفور عثمانی، بلکه به عنوان سبک زندگی و حاکمیتی که هم مسلمان و هم مدرن است.
***
گای مارتین ،عکاس بریتانیایی (ت. 1983) در سال 2006 در رشته عکاسی مستند از دانشگاه ویل در نیوپورت لیسانس گرفت. او از آن پس مشغول مجموعه های طولانی مدت مستند بوده است. "تجارت در مرز" که مستندنگاری مسائل منطقه مرزی ترکیه و شمال عراق است برای او جایزه عکاسان جوان گاردین و آبزرور را به دنبال داشت.
وی در کار روی مناطق در حال گذار در سال های 2005 تا 2007 به تولد دوباره جنبش قزاق ها و ملی گرایی روسیه پرداخت که به مستندنگاری درگیری های گرجستان و روسیه در 2008 انجامید. از ژوئن 2011 مارتین شروع به ثبت انقلاب هایی که خاورمیانه و شمال آفریقا را تکان دادند نمود و در مصر و لیبی به عکاسی پرداخت.
عکس های او در نشریاتی چون گاردین، آبزرور، ساندی تایمز، دیلی تلگراف، اشپیگل، ژورنال بریتیش فوتوگرافی، آرت وورلد، وال استریت ژورنال و تایم و غیره به چاپ رسیده اند و کارهایش در نیویورک، لندن، کاردیف، و نیوکاسل و فالموث به نمایش درآمده اند. او از سال 2011 تدریس را دردانشگاه فالموث بریتانیا در رشته عکاسی ادیتوریال و خبری شروع کرد.
مارتین اکنون ساکن ترکیه است.
علی نورانی
24/6/1393

منابع:

Sunday, September 14, 2014

Carmignac Gestion Photojournalism Award

"آزادیِ هنری و صداقت من خریدنی نیست"

نیوشا توکلیان جایزه 50 هزار یورویی فتوژورنالیسم سال 2014 موسسه کارمیناک جس شن  را  به علت آنچه که ایشان اختلافات .غیرقابل حل با آن موسسه خواند رسما پس داد

:موسسه کارمیناک برای پوشاندن علت اصلی کناره گیری خانم توکلیان با بی شرمی عنوان کرد:

نیوشا توکلیان، عکاس 33 ساله و برنده پنجمین جایزه فتوژورنالیسم کارمیناک مجموعه نسل گمشده را پس از پنج ماه کار در ایران به تصویر کشیده است. پس از اعلام جایزه دولت ایران این عکاس معتبر و خانواده ایشان را تحت فشار شدیدی قرار داده است. لذا به منظور حفظ امنیت نیوشا و توکلیان و خانواده اش، موسسه کارمیناک تصمیم به لغو نمایشگاه ایشان که قرار بود در پاریس، ایتالیا و آلمان و انگلیس در ماه نوامبر برگزار شود گرفته است.

خانم توکلیان در یادداشتی در صفحه فیس بوک خود با خنده دار بودن این مطالب تمام آن ها کذب خوانده است و علت اصلی کناره گیری خود را از این جایزه بزرگ این طور نوشته اند (خلاصه متن اصلی):

مدیر موسسه کارمینیاک با صراحت می خواست مستقیما در مجموعه عکس من دست ببرد، عکس ها را گزینش کند، کپشن عکس ها را تغییر دهد و در نهایت حتی عنوان آلبوم را از "صفحات خالی یک آلبوم عکس ایرانی" به اسم کلیشه ای و نخ نمای "نسل گمشده" (که تصویری تاریک -- و مورد نظر آنها-- از ایران نشان می دهد) تغییر دهد. این جانب پس از تذکر های متعدد و راه نبرد اعتراض هایم به جایی جایزه را پس می دهم زیرا آزادی و صداقت هنری ام برایم بیشتر از هر جایزه یا نمایشگاهی ارزش دارد.

لازم به ذکر است که پس از این مساله کتاب ایشان نیز که در مرحله چاپ بود از طرف این موسسه به تعلیق درآمد.

ترجمه: علی نورانی
21/6/1393





In recent months I have been named as the winner of the 2014 Carmignac Gestion photojournalism Award, a 50.000 Euro grant for a photographic project about Iran. My winning this award has been announced twice, in the Financial Times, in two full-page advertisements.


I began working on this project in December 2013, completing and delivering the work to the Foundation in July 2014 as scheduled. The news of my winning the grant was announced subsequent to the delivery of the project at a reception during the Arles festival this past summer.(Continue reading in the link below)
.

Saturday, October 05, 2013

عالیم قاسم اف




طنین بلند صدای عالیم قاسم اف چهره جواد آقا شوهر عمه ترک ام (ترکمن؟) را جلوی چشم هایم می آورد که در اتاقی تاریک از آن دنیا به من نگاه می کند و صدای ضبط رادیوی قدیمی که رادیو عشق آباد را می گرفت و برق در چشم جواد آقا می انداخت. لبخند نمی زند. شاید مرگ برای او لبخند نیاورده است. نمی دانم.
همیشه با حرف هایش از عشق آباد و لهجه خاصش یاد کوه های کپه داغ که در مدرسه خوانده بودیم می افتادم و سرسبزی های چلمیر و گردنه الله و اکبر و موسیرهایی که از دل کوه جمع می کرد و "آقا جان"، مردی که تا آخر تمام زندگی اش بود.
چند سال پیش که با پیکان قدیمی اش تصادف کرد و علیل شد وقتی نحیف و لاغر دیدیمش و آن ابهت قدیمی را دیگر نداشت همه بغض کردیم. او به راستی از آخرین بازماندگان نسلی بود که مدتی ست کمتر و کمتر در زندگی ام می بینیم. آن وقت ها چاقوی کوچک و قدیمی جیبی اش را از لبه ی تیزش پیروزمندانه کف دستش می کشید تا پوست کلفتش را به رخ ما بکشد و میگفت این که تیز نییست. می گفت آقا جان یک گرگ را با دست خالی خفه کرده است. یا همچین چیزی.
برادرش پارچه فروش دغل و ترسویی بود که ذره ای از ابهت آقاجان به ارث نبرده بود و میراث برادرش را بالا کشید. وقتی برای ختم رفتم دیدم جواد آقا نشسته در خانه ی عمه. برادرش بود. انگار جواد آقا چندین سال جوان تر شده باشد. با چهره ای فلاکت زده به من سلام کرد و منتظر معرفی بود. من می شناختمش. انگار غم از دست دادن آقا جان را تازه فهمیده بود.
من بیشتر عمرم از جواد آقا نفرت داشتم. از بدمستی هایش که چند بار آبرو ریزی کرده بود تا سیلی که به برادر پنج ساله ام زد و مادرم هنوز بعد پانزده سال ته دلش فکر می کند باعث خجالتی شدنش شده و چیزهای دیگر. اما هر چه بود در آن صورت سه تیغه اش حرارتی داشت که جلوی قضاوت را درباره اش می گرفت. حداقل الان که ساکت نشسته و مرا نگاه می کند این طور است. انگار پشیمان است. شاید در خش خش رادیوهای عشق آباد خواننده های مورد علاقه اش را صدا می کند یا دیوان ایرج میرزایش را می خواند و به اسلام فحش می دهد. نمی دانم. اما این آهنگ ها مرا از جا می کند.
13/07/92



Monday, August 12, 2013

جادوگر تهران منتشر شد

Tehran's Magician is published
جادوگر تهران منتشر شد


نمایشنامه دوزبانه جادوگر تهران نوشته و ترجمه علی نورانی توسط نشر بامداد نو منتشر شد.
ویراستاری ترجمه انگلیسی به عهده مهرداد یوسف پوری نعیم و مریم جزایری بوده است.  توزیع کتاب به عهده مرکز پخش ققنوس است.  برای خرید نمایشنامه این کتاب را از کتاب فروشی نزدیک خود بخواهید

یک دانشجوی جوان و یک نویسنده میان سال در ایستگاه متروی شهری در آلمان منتظر قطار هستند تا به تماشای بازی فوتبال بایرن مونیخ بروند. روی  تی شرت جوان عکس علی کریمی ست. او هوادار دوآتشه بایرن مونیخ  است و کلافه از تاخیر قطار به ناچار با مرد نویسنده هم صحبت می شود. او خود را آزادی خواه و نماینده مبارزات دانشجویی می داند و نویسنده را متهم به محافظه کاری می کند.نویسنده اما به این حرف ها بی اعتناست. برای او تنها دیدن دختر جوانی که در بازی قبل چهره اش را روی اسکوربورد استادیوم دیده بود مهم است.دانشجوی عصبانی تمام بدبختی هایش را از زمانی می داند که بعد از مصدومیت میشاییل بالاک در بازی، یک بازیکن ایرانی، یعنی جادوگر تهران، بجای او وارد زمین شد. برای همین است که برای عکس علی کریمی روی تی شرتش سبیل هیتلر کشیده است...



قبلا از علی نورانی منتشر شده است: بیوگرافی حادثه‌ای که در جمجمه اتفاق افتاد. نمایشنامه دو زبانه از سیامک مهاجری. برگردان به انگلیسی: علی نورانی. نشر افراز

Tehran's Magician, a bilingual play, written and translated by Ali Noorani is published by Bamdad Now publication.
The English translation was edited by Mehrdad Yousefpoori-Naeim and Maryam Jazayeri. Ali Noorani designed the cover himself. 
To purchase the book please kindly contact Ali Noorani at noorani.ali [at] gmail.com


Friday, April 12, 2013

به روایت یک شاهد عینی

"به روایت یک شاهد عینی"
آزاده اخلاقی عکاس ایرانی صحنه مرگ تعدادی از بزرگان ایران را به نهایت دقت بازسازی کرده است. عکس ها همراه با متون مستند از جراید، کتب و خاطرات نزدیکان چهره ها هستند که حاصل سال ها مطالعه او هستند. واضح است که آزاده اخلاقی با عکس هایش صفحات تاریخ مرتبط با مرگ این افراد را با روایت خود تحت تاثیر قرار داده است.
عظمت این پروژه در تاریخ عکاسی ایران مثال زدنی ست. تیم بزرگی از افراد در تهیه هر فریم نقش داشته اند. عکس ها اغلب به سبک پانوراما و حتی گاه با پرده آبی ساخته شده اند. هر عکس مانند یک نقاشی بزرگ است.
الان یاد "بزرگترین پروژه عکاسی تبلیغاتی ایران" افتادم که بقول عکاس نیم میلیارد هزینه داشته است. در ذهنم نتیجه کار این دو پروژه را مقایسه می کنم. مقایسه خنده داریست.
متاسفانه من موفق به دیدن این نمایشگاه که در اسفند 91 در گالری محسن برپا شد نشدم.

متن مقدمه نمایشگاه از آزاده اخلاقی:
مرگ تقی ارانی


آیا لحظه‌ی حال می‌تواند به چنان التهابی دچار شود که سیر خطی زمان را در هم شکند، گذشته را به حال بیاورد و ساکنان لحظه‌ی حال را به گذشته پرتاب کند؟ آیا ممکن است در لحظه‌ای از تاریخ چنان گشایشی رخ دهد که آن اشباح را که در راه آرمانی مشابه تلاش کردند و به مرگی هولناک از دست رفتند، دوشادوش خود در خیابان ببینیم؟ آیا انسان لحظه‌ی حال، انسان زنده، می‌تواند اشباح قهرمان‌هایش را از زیر آوار مهیب تاریخ بیرون کشد و به اکنونش احضار کند و از پشتیبانی‌شان بهره برد؟ اما حرکت در جهت عکس چطور؟ آیا آن لحظه‌ی ملتهب فرصت حرکتی نو برای ما هم هست یا نه؟ آیا این امکان وجود دارد که در گرماگرم لحظه‌ای نامتعارف، از چسبندگی حیات جسمانی‌مان کنده شویم و در تاریخ به گذشته سفر کنیم، نه با خاطره و ذهن و تحلیل و خواندن و دیدن، که با جسم، با همین گوشت و پوستی که چنین تخته‌بند زندگی در لحظه‌ی حال است؟ نقطه‌ی عزیمت این مجموعه بیش از آن که محصول درگیری با تاریخ باشد، نتیجه‌ی شوک زمان حال است، محصول شوکی جمعی است و تأملی در چنین امکانی. نوعی خیال‌پردازی آرمان‌شهرانه است شاید، نوعی خوش‌بینی مفرط که در لحظات گشایش و التهاب جمعی به آدم دست می‌دهد، تصور لحظه‌ی حضور جسمانی ما و مردگانی است که می‌ستاییم در زمانی از نوع دیگر، زمانی که هنوز نیامده است. آزاده اخلاقی
آذر شریعت‌رضوی، مصطفا بزرگ‌نیا، احمد قندچی - ۱۶ آذر ۱۳۳۲ – دانشکده‌ی فنی، دانشگاه تهران، تهران
Is it possible for a moment in present time to become so tumultuous and critical to break the linearity of time, bring the past to the present and thrust the dwellers of the present to the past? Is it possible that we come upon a radical opening in the course of history, through which the spirit of those who fought and died tragically for a common cause, walk alongside us shoulder-to-shoulder in the streets of our contemporary cities? Is it viable that a human being, doomed to the present time, takes the spirits of his precursors out of the massive ruins of history, call them on to the present, and relishes their precious support? How about the opposite way? Is this extraordinary moment a new possibility to move on for us? Is it possible that we, in the heat of the moment, manage to detach from the triviality of our everyday life and travel back through history? A journey backward, not through memory or mind or analysis or reading or writing, but through our very flesh and blood, which seems profoundly attached to the moment? The point of departure of this project derives from the shock – a collective shock – of the present, rather than a historical preoccupation and is a meditation on those possibilities. Perhaps what I bring to the fore is nothing but utopic daydreaming, one of those candid optimistic moments that come around during abrupt social cracks and collective hopes. This is perhaps imagining simultaneity of us and the dead we admire in an essentially different time, the time that is yet to come. Azadeh Akhlaghi
نقد خوبی از این نمایشگاه از زانیار بلوری را اینجا بخوانید. 
عکس ها را در صفحه "عکاسی آنالوگ" اینجا ببینید.  

علی نورانی.

Monday, April 01, 2013

نان



غم نان اگر بگذارد
باد ما را خواهد برد


ع. ن

Friday, December 28, 2012

دشت های بی خاطره


"دشت های بی خاطره"
به دهه آخر عمرم که نگاه میکنم می بینم چقدر آواره تر از آن چیزی بوده ام که کسی فکرش را میکرد. این دشت های خاکستری و آن تپه های بی نشان هنوز پشت شیشیه اتوبوس پیش چشمم هستند.
و من هنوز جا به جایم
ع.ن

Saturday, December 15, 2012

سلام!

مرد سی ساله تلاش کرد دل پیرمرد را به دست آورد
انگار جامعه گوش ایستاده باشد
بلند، شمرده و مهربان گفت: "....."
پیرمرد درگیر سرما و خیابان یخ زده بود.

ع.ن

Friday, December 14, 2012

Eat Trash!



عنوان این عکس "آشغال بخور" است. عکسی از ک-56 که تیمی دونفره عکاسی شامل گابور شنت پتری و ژاکوب گلتنر، عکاسان جمهوری چک است.

لا چرکا بزرگترین دپوی زباله در امریکای مرکزی و محل جمع آوری فاضلاب ماناگوا پایتخت نیکاراگوا است. این دپو در نزدیکی دریاچه مسموم زولتان قرار دارد. صدها آشغال جمع کن در هزاران تن زباله به دنبال فلزاتی مثل مس یا آلومینیم می گردند. بقیه هم روی جمع آوری شیشه تمرکز میکنند که ارزان است ولی اینجا به وفور یافت می شود.

اکثر آشغال جمع کن ها خانواده هایی با بچه هایشان هستند که این شغل همه آنهاست.بچه ها آنجا اغلب چیزهایی را که در زباله ها پیدا میکنند بعنوان غذا می خورند. هیچ کدام به مدرسه نمی روند، از بیماری های پوستی رنج می برند و مقادیر بالایی از سرب و د.د.ت  (حشره کشی که باعث بیماری های ژنتیک یا اختلالات غدد درون ریز می شود) در خونشان وجود دارد. بسیاری از آنها چسب مایع استنشاق میکنند (مخدر فقرا). ساکنان ماناگوا میگویند که آنجا آخر دنیاست.

وقتی در حال گرفتن این عکس بودم کسی از پشت به من حمله کرد تا دوربینم را بدزدد، اما با کمک  دوستانم و گاز اشک آور پس از درگیری کوچکی توانستیم او را  بترسانیم.

منبع: http://500px.com/blog/371/eat-trash

Friday, December 07, 2012

ما که چیزی نفهمیدیم

ما که چیزی نفهمیدیم
به بهانه نمایشگاه بی چیزی ِ
نمایشگاه عکس "بی چیزی ِ" از مهران مهاجر هفته پیش در گالری طراحان آزاد برگزار شد. آنچه در ادامه می آید مطالبی کلی راجع به مهران مهاجر، مجموعه عکس و عکاسی هنری امروزاست.
از مجموعه بی چیزی ِ مهران مهاجر

*
خیلی وقت ها وقتی به عکس های مهران مهاجر نگاه میکنی یک سوال مدام در ذهنت میچرخد و آن اینکه "من دارم به چه چیز نگاه می کنم؟"
اگر عکس های مجموعه ی "بی چیزیِ" ایشان را دیده باشید  احتمالا متوجه این مساله شده اید.
آنچه که برای بیننده غیر حرفه ای در این عکس ها آموزنده است همین بی چیزی در موضوع هر عکس است. خواننده این مطلب شاید اعتراض کند که این عکس ها از نظر او بی موضوع نیستند و  او در خلال دیدن عکس ها برداشت هایی داشته و یا به نتایجی رسیده و یا شاید با قطعیت حکمی برای موضوع و مفهوم این عکس ها صادر کرده است. جدا ازاین که برداشت های هر فرد مثلا از کلمه "دعا"  یا "گنبد سبز وارونه" چیست و آن برداشت ها چقدر قابل دفاع هستند حرف من چیزی دیگری است.
نکته اول از نظر من عکاسی هنری در معنای امروزی آن است. سوالی که بسیاری از دوستان من با دیدن این عکس ها میپرسند این است که آیا این عکس ها بنظر من و کسانی که عکس های آقای مهاجر را دنبال میکنند واقعا ارزشی دارند یا زیبا هستند و یا ما چون "چیزی از آن نمی فهمیم" از آن خوشمان می آید؟ جواب این سوال همان نکته اول است.
عکاسی پس از یک قرن و نیم فراز و نشیب چه حرف تازه ای برای گفتن به ما دارد؟ آیا این مساله که همیشه تعداد زیادی از ساکنان زنده ی زمین از نزدیک با یک "عکاس" آشنا نیستند و یا در جز پوسترهای ارزان قیمت و تصاویر فله ای دیجیتال "عکس خوب"  ندیده اند و یا به نمایشگاه عکس نرفته اند هنوز برای تازگی و هیجان انگیز بودن قالب های تکراری عکاسی کافی ست؟ احتمالا هست. انبوه کلیشه های تکراری عکاسی در سبک های مختلف هر روزه در سطح وسیعی تولید و توسط مردم مصرف می شود و ظاهرا اعتراضی هم نیست. یک "عکس قشنگ" هنوز خریدار و خواهان دارد.
نکته این جاست که عکاسی برای عکاسانی چون مهران مهاجر آن معجزه ی یک "دوربین گران قیمت" و یا "یک لحظه ی ناب" نیست که بسیاری از ما از آن انتظار داریم. عکاسی مدت هاست با هنرهای دیگر گره خورده و برای خیلی ها نمی توان برای آن مرزی با دیگر هنرها تعیین کرد. کشف و شهود های ذهن خلاق عکاس، دوربین عکاسی، و چیره دستی های روتوش و ظهور سال های سال است که به اوج خود رسیده اند و اسطوره های زیادی در این عرصه ها ظهور کرده اند. اسطوره هایی که بی تردید شما هم مانند من از دیدن عکس هایشان و تاریخ پشت آن ها انگشت به دهان می مانید.
هنر و هنرمند همیشه به دنبال گریز از شیوه های موجود بوده و هست. اگر مهران مهاجر را عکاس هنری بدانیم، و باور کنیم که او راه طولانی تاریخ عکاسی را لمس کرده و زندگی کرده است باید بتوانیم قبول کنیم که نخواهد در عکسش یک مدل زیبا به ما نشان بدهد، نخواهد کاسه گدایی یک کودک گرسنه را به سمت ما بگیرد و یا مناظر پر شکوهی از طبیعتی پیش چشم هایمان بگذارد که از کنارش رد شویم. باید بتوانیم قبول کنیم عبور از آن همه "دوره" های گوناگون تکنینک، زیباگرایی، زشتی گرایی، اخلاق گرایی، ... شاید به معنی نفی آن ها نیست. شاید این پشت سر گذاشتن تنها به ما نشان میدهد که هنر هنوز می تواند راه خود را پیدا کند و آرام از همهمه ی زندگی معاصر بگذرد.
شاید وقتش رسیده که هنرمندان عکاس، عکاسی را ابزاری برای پیام دادن، رساندن معنا، زیبایی، و غیره نبینند و در سکوت به ماهیت رسانه ی خود و ویژگی های آن، یعنی ثبت نور فکر کنند.
واقعیت این است که کسی یا گلی در عکس های مهاجر ژست نگرفته و در نظر اول پیامی به ما نمی رسد به این خاطر که این عکس ها دنبال بیانیه دادن یا گفتن کلمات قصار یا زیبایی های دنیا نیستند. چه اگر قرار بود این کارها را بکنند نیازی به مهران مهاجر و هنرمندان دیگر نبود و به اندازه کافی چنین موادی موجود و در حال تولید انبوه بودند.
نکته دوم که اهمیت آن کمتر از اولی نیست قرار گرفتن این تک عکس ها کنار هم و شکل دادن مجموعه است.
همه ما قبول داریم که حداقل بعضی از عکس های این مجموعه به تنهایی هیچ حرفی برای گفتن به مخاطب ندارند. یعنی اگر بصورت تصادفی جدا از "متن" دیده شوند ممکن است فکر کنیم عکس "اشتباها" گرفته شده، کسی در حال تست دوربینش بوده و یا قصد سرکار گذاشتن ما را دارد (هرچند که عکس ها آنقدر هم تصادفی نیستند و ظرائف زیادی دارند). پس چرا در این مجموعه آورده شده اند؟ چرا حذف نشدند و یا با عکس هایی که بیشتر با مخاطب "حرف می زنند" جایگزین نشدند؟
نکته دقیقا همین جاست که تک عکس ها وقتی در مجموعه ای کنار هم قرار میگیرند رنگ و شکل تازه ای میگیرند. این کلیت مجموعه است که به این عکسهای خنثی جهت میدهد (حتی اگر جهت مجموعه بی جهتی باشد). این مجموعه است که خود متن خود می شود. تک عکس ها مانند یک کلمه یا جمله ی بریده شده از یک متن هستند، پریشان و پر از اما و اگر. تک عکس ها نمیتوانند از پدید آورنده خود دفاع کنند.
مجموعه هم به هنرمند مجال دفاع از ایده ای که در ذهن دارد می دهد و هم به او فرصت میدهد با افزودن سطوح مختلفی از معنا یا فرم یا هردو مخاطب را بیشتر درگیر کند و او را دعوت به تفکر و مکث کند. مجموعه به هنرمند این امکان را می دهد که نشان دهد چقدر اراده او در کارش دخیل بوده و چقدر اتفاق. بنظر من این قدرت مجموعه است که می تواند جواب این جمله را در ذهن مخاطب بدهد: «من هم می توانستم این عکس را بگیرم»
مجموعه بودن مخصوصا در هنر عکاسی امروز و با مهم تر شدن تئوری هنر شاید تنها راهی است که هنرمند می تواند به مخاطب نشان دهد که عکس او یک تصادف و یا یک تجربه خام محض نیست و اتفاقی قابل تکرار است و احتمالا عکاس ایده ای قابل دفاع برای آن دارد.
نکته آخر اینکه بحث درباره مجموعه انکار ارزش تک عکس نیست.
*
متاسفانه من نتوانستم از نمایشگاه دیدن کنم ولی تصاویر دیجیتال عکس ها را دیدم. بدلیل ندیدن ارائه اصلی سعی کردم از نظر دادن مستقیم راجع به عکس ها بپرهیزم.
در وبلاگ علیرضا صحاف زاده می توانید دو نقد راجع به این نمایشگاه بخوانید.

---بروزرسانی:---
سها سقازاده هم نقد خوبی درباره نمایشگاه نوشته است. بخوانید.

 
علی نورانی
16/09/91