Saturday, August 30, 2008

ساق ها و كمر غير باريكت

مي ترسم مايه ي گناه شوند

اندام عريانت را بپوش چنار

مردم دلشان هوس تبر دارد.




Sunday, August 24, 2008

تلخی شکلات

چقدر چیزها بود که می خواستم بهت یاد بدم و ازت یاد بگیرم... چقدر آرامش که می خواستیم بهم بدیم. بدبختی من که نیاز به گفتن نداره اما چقدر نگران تنهایی توام. کاش بیشتر برای مقابله با دنیای بیرحم آماده ات می کردم گلم. خدایا منو ببخش اگه ظلمی کردم. حتما کردم...


خداحافظی چقدر آدم دلش می گیرد
روحم را در زمان برایت جا می گذارم
ابدیت
مریم نگاهش نم دارد
تلخی شکلات غم دارد
چشم ببند و
بوی کاه گل باران خورده
را در چشمانت نگه دار
شاید برگردم
دلم
تنگ
می شود
برای کوچه باغ
راستی آنجا که میروم
نه فلسفه هست
نه اقاقیا



Friday, August 22, 2008

صدای آب می آید

صدای آه می آید

سایه ها نور می رقصند

دو چشمت برایم عشق می بارند

زمان ه برایت می ایستد

نزدیک که می شوی

دور که می شوی

ابر که می شوم

نفسم یاری نمی کند

صدای آب می آید.

87/21/4 - ابر

Conception is not for us

For us are orders to follow

Decision is not ours

Ours is luck, good or bad

Blue sky, green fields we pass through

Will never belong to us

Hot or cold are the bullets

Ours is orders to copy

For we are only puppets.

ادراک برای ما نیست

از آن ما دستوراتیست که باید خط ببریم

تصمیم با ما نیست

بخت با ماست، خوب یا بد

آسمان آبی، دشت های سبزی که از میانشان می گذریم

هرگز به ما تعلق نخواهند داشت

گلوله ها داغ یا سردند

از آن ما فرمانهاست که باید دنبال کنیم

که ما عروسکانیم.

10:30 a.m -19.2.87

Walking in plains, going to shooting fields,

Kermanshah