Friday, June 20, 2008

to az noor mitarsi

لامپ دستشويي را خاموش كن

تو از نور مي ترسي!

حيوان مثله را خوب نگاه كن

اي انسان نخستين!

تو را بر پرتگاه هزاره مي بينم

پرتگاه سه پله

برق را خاموش كن

در كلاف روده ات گند تعصب است

دست هايت را بشوي

تو از نور مي ترسي.


Baroot

تنم را كه از سفر مي شورم

دود باروت چه چركين است

مرا با سرنيزه از دنيا بريده اند

من آن مرد آفتاب سوخته توام

و هنوز استخواني–ِ ني ها

بوسه بر گونه ي چشمم مي زنند...