Friday, December 28, 2012

دشت های بی خاطره


"دشت های بی خاطره"
به دهه آخر عمرم که نگاه میکنم می بینم چقدر آواره تر از آن چیزی بوده ام که کسی فکرش را میکرد. این دشت های خاکستری و آن تپه های بی نشان هنوز پشت شیشیه اتوبوس پیش چشمم هستند.
و من هنوز جا به جایم
ع.ن

Saturday, December 15, 2012

سلام!

مرد سی ساله تلاش کرد دل پیرمرد را به دست آورد
انگار جامعه گوش ایستاده باشد
بلند، شمرده و مهربان گفت: "....."
پیرمرد درگیر سرما و خیابان یخ زده بود.

ع.ن

Friday, December 14, 2012

Eat Trash!



عنوان این عکس "آشغال بخور" است. عکسی از ک-56 که تیمی دونفره عکاسی شامل گابور شنت پتری و ژاکوب گلتنر، عکاسان جمهوری چک است.

لا چرکا بزرگترین دپوی زباله در امریکای مرکزی و محل جمع آوری فاضلاب ماناگوا پایتخت نیکاراگوا است. این دپو در نزدیکی دریاچه مسموم زولتان قرار دارد. صدها آشغال جمع کن در هزاران تن زباله به دنبال فلزاتی مثل مس یا آلومینیم می گردند. بقیه هم روی جمع آوری شیشه تمرکز میکنند که ارزان است ولی اینجا به وفور یافت می شود.

اکثر آشغال جمع کن ها خانواده هایی با بچه هایشان هستند که این شغل همه آنهاست.بچه ها آنجا اغلب چیزهایی را که در زباله ها پیدا میکنند بعنوان غذا می خورند. هیچ کدام به مدرسه نمی روند، از بیماری های پوستی رنج می برند و مقادیر بالایی از سرب و د.د.ت  (حشره کشی که باعث بیماری های ژنتیک یا اختلالات غدد درون ریز می شود) در خونشان وجود دارد. بسیاری از آنها چسب مایع استنشاق میکنند (مخدر فقرا). ساکنان ماناگوا میگویند که آنجا آخر دنیاست.

وقتی در حال گرفتن این عکس بودم کسی از پشت به من حمله کرد تا دوربینم را بدزدد، اما با کمک  دوستانم و گاز اشک آور پس از درگیری کوچکی توانستیم او را  بترسانیم.

منبع: http://500px.com/blog/371/eat-trash

Friday, December 07, 2012

ما که چیزی نفهمیدیم

ما که چیزی نفهمیدیم
به بهانه نمایشگاه بی چیزی ِ
نمایشگاه عکس "بی چیزی ِ" از مهران مهاجر هفته پیش در گالری طراحان آزاد برگزار شد. آنچه در ادامه می آید مطالبی کلی راجع به مهران مهاجر، مجموعه عکس و عکاسی هنری امروزاست.
از مجموعه بی چیزی ِ مهران مهاجر

*
خیلی وقت ها وقتی به عکس های مهران مهاجر نگاه میکنی یک سوال مدام در ذهنت میچرخد و آن اینکه "من دارم به چه چیز نگاه می کنم؟"
اگر عکس های مجموعه ی "بی چیزیِ" ایشان را دیده باشید  احتمالا متوجه این مساله شده اید.
آنچه که برای بیننده غیر حرفه ای در این عکس ها آموزنده است همین بی چیزی در موضوع هر عکس است. خواننده این مطلب شاید اعتراض کند که این عکس ها از نظر او بی موضوع نیستند و  او در خلال دیدن عکس ها برداشت هایی داشته و یا به نتایجی رسیده و یا شاید با قطعیت حکمی برای موضوع و مفهوم این عکس ها صادر کرده است. جدا ازاین که برداشت های هر فرد مثلا از کلمه "دعا"  یا "گنبد سبز وارونه" چیست و آن برداشت ها چقدر قابل دفاع هستند حرف من چیزی دیگری است.
نکته اول از نظر من عکاسی هنری در معنای امروزی آن است. سوالی که بسیاری از دوستان من با دیدن این عکس ها میپرسند این است که آیا این عکس ها بنظر من و کسانی که عکس های آقای مهاجر را دنبال میکنند واقعا ارزشی دارند یا زیبا هستند و یا ما چون "چیزی از آن نمی فهمیم" از آن خوشمان می آید؟ جواب این سوال همان نکته اول است.
عکاسی پس از یک قرن و نیم فراز و نشیب چه حرف تازه ای برای گفتن به ما دارد؟ آیا این مساله که همیشه تعداد زیادی از ساکنان زنده ی زمین از نزدیک با یک "عکاس" آشنا نیستند و یا در جز پوسترهای ارزان قیمت و تصاویر فله ای دیجیتال "عکس خوب"  ندیده اند و یا به نمایشگاه عکس نرفته اند هنوز برای تازگی و هیجان انگیز بودن قالب های تکراری عکاسی کافی ست؟ احتمالا هست. انبوه کلیشه های تکراری عکاسی در سبک های مختلف هر روزه در سطح وسیعی تولید و توسط مردم مصرف می شود و ظاهرا اعتراضی هم نیست. یک "عکس قشنگ" هنوز خریدار و خواهان دارد.
نکته این جاست که عکاسی برای عکاسانی چون مهران مهاجر آن معجزه ی یک "دوربین گران قیمت" و یا "یک لحظه ی ناب" نیست که بسیاری از ما از آن انتظار داریم. عکاسی مدت هاست با هنرهای دیگر گره خورده و برای خیلی ها نمی توان برای آن مرزی با دیگر هنرها تعیین کرد. کشف و شهود های ذهن خلاق عکاس، دوربین عکاسی، و چیره دستی های روتوش و ظهور سال های سال است که به اوج خود رسیده اند و اسطوره های زیادی در این عرصه ها ظهور کرده اند. اسطوره هایی که بی تردید شما هم مانند من از دیدن عکس هایشان و تاریخ پشت آن ها انگشت به دهان می مانید.
هنر و هنرمند همیشه به دنبال گریز از شیوه های موجود بوده و هست. اگر مهران مهاجر را عکاس هنری بدانیم، و باور کنیم که او راه طولانی تاریخ عکاسی را لمس کرده و زندگی کرده است باید بتوانیم قبول کنیم که نخواهد در عکسش یک مدل زیبا به ما نشان بدهد، نخواهد کاسه گدایی یک کودک گرسنه را به سمت ما بگیرد و یا مناظر پر شکوهی از طبیعتی پیش چشم هایمان بگذارد که از کنارش رد شویم. باید بتوانیم قبول کنیم عبور از آن همه "دوره" های گوناگون تکنینک، زیباگرایی، زشتی گرایی، اخلاق گرایی، ... شاید به معنی نفی آن ها نیست. شاید این پشت سر گذاشتن تنها به ما نشان میدهد که هنر هنوز می تواند راه خود را پیدا کند و آرام از همهمه ی زندگی معاصر بگذرد.
شاید وقتش رسیده که هنرمندان عکاس، عکاسی را ابزاری برای پیام دادن، رساندن معنا، زیبایی، و غیره نبینند و در سکوت به ماهیت رسانه ی خود و ویژگی های آن، یعنی ثبت نور فکر کنند.
واقعیت این است که کسی یا گلی در عکس های مهاجر ژست نگرفته و در نظر اول پیامی به ما نمی رسد به این خاطر که این عکس ها دنبال بیانیه دادن یا گفتن کلمات قصار یا زیبایی های دنیا نیستند. چه اگر قرار بود این کارها را بکنند نیازی به مهران مهاجر و هنرمندان دیگر نبود و به اندازه کافی چنین موادی موجود و در حال تولید انبوه بودند.
نکته دوم که اهمیت آن کمتر از اولی نیست قرار گرفتن این تک عکس ها کنار هم و شکل دادن مجموعه است.
همه ما قبول داریم که حداقل بعضی از عکس های این مجموعه به تنهایی هیچ حرفی برای گفتن به مخاطب ندارند. یعنی اگر بصورت تصادفی جدا از "متن" دیده شوند ممکن است فکر کنیم عکس "اشتباها" گرفته شده، کسی در حال تست دوربینش بوده و یا قصد سرکار گذاشتن ما را دارد (هرچند که عکس ها آنقدر هم تصادفی نیستند و ظرائف زیادی دارند). پس چرا در این مجموعه آورده شده اند؟ چرا حذف نشدند و یا با عکس هایی که بیشتر با مخاطب "حرف می زنند" جایگزین نشدند؟
نکته دقیقا همین جاست که تک عکس ها وقتی در مجموعه ای کنار هم قرار میگیرند رنگ و شکل تازه ای میگیرند. این کلیت مجموعه است که به این عکسهای خنثی جهت میدهد (حتی اگر جهت مجموعه بی جهتی باشد). این مجموعه است که خود متن خود می شود. تک عکس ها مانند یک کلمه یا جمله ی بریده شده از یک متن هستند، پریشان و پر از اما و اگر. تک عکس ها نمیتوانند از پدید آورنده خود دفاع کنند.
مجموعه هم به هنرمند مجال دفاع از ایده ای که در ذهن دارد می دهد و هم به او فرصت میدهد با افزودن سطوح مختلفی از معنا یا فرم یا هردو مخاطب را بیشتر درگیر کند و او را دعوت به تفکر و مکث کند. مجموعه به هنرمند این امکان را می دهد که نشان دهد چقدر اراده او در کارش دخیل بوده و چقدر اتفاق. بنظر من این قدرت مجموعه است که می تواند جواب این جمله را در ذهن مخاطب بدهد: «من هم می توانستم این عکس را بگیرم»
مجموعه بودن مخصوصا در هنر عکاسی امروز و با مهم تر شدن تئوری هنر شاید تنها راهی است که هنرمند می تواند به مخاطب نشان دهد که عکس او یک تصادف و یا یک تجربه خام محض نیست و اتفاقی قابل تکرار است و احتمالا عکاس ایده ای قابل دفاع برای آن دارد.
نکته آخر اینکه بحث درباره مجموعه انکار ارزش تک عکس نیست.
*
متاسفانه من نتوانستم از نمایشگاه دیدن کنم ولی تصاویر دیجیتال عکس ها را دیدم. بدلیل ندیدن ارائه اصلی سعی کردم از نظر دادن مستقیم راجع به عکس ها بپرهیزم.
در وبلاگ علیرضا صحاف زاده می توانید دو نقد راجع به این نمایشگاه بخوانید.

---بروزرسانی:---
سها سقازاده هم نقد خوبی درباره نمایشگاه نوشته است. بخوانید.

 
علی نورانی
16/09/91

Tuesday, October 30, 2012

ده دلیل مهم برای ننوشتن درباره بازار هنر


ده دلیل مهم برای ننوشتن درباره بازار هنر

در چند سال اخیر، من در بازار هنر برای انتشارات مختلف گزارش و تحلیل نوشته ام
سارا تورنتون
Sherrie Levine,
Fountain (After Marcel Duchamp), 1991.
Bronze, 37,9 x 63,2 x 37,9 cm.
Courtesy Christie's Image LTD. 2012


بعنوان یک جامعه شناس، پویایی اقتصادی  که حول هنر و هنرمندان گردش دارد مرا جذب میکند. هرچند، تصمیم گرفته‌ام از این نوع ژورنالیسم به صد دلیل فاصله بگیرم، من جمله ده تای زیر:

۱- هنرمندانی که به قیمت های بالا می‌رسند زیادی تبلیغ می‌شوند
آخر سر می‌بینی داری راجع به نقاشی های مردان سفیدپوست آمریکایی بیشتر از آنچه که قرار بود می نویسی. گویی از چیزی طرفداری میکنی که دوست نداری، از هنرمندانی که بنظرت از لحاظ تاریخی بی‌اهمیت هستند، فقط و فقط بخاطر اینکه اخبار اقتصادی روز این گفتمان را به تو دیکته میکند.

۲- شیادها  قادر می‌شوند تبلیغ هنرمندانی را بکنند که قیمتشان در حراج ها بالا می‌رود
شبکه در هم تنیده ای از دلال ها و کلکسیونرها روی این مساله حساب میکنند که تو قیمت های بی سابقه را بدون بروز دادن حقه‌هایی که برای بدست آمدن آن‌ها بکار رفته گزارش کنی. برای مثال،‌ به من یکی برمی‌خورد وقتی یکی از بدترین کارهای اورس فیشر (یک مجسمه شمع که پیتر برنت کلکسیونر را از ۲۰۱۰ توصیف میکند) ۱.۳ میلیون دلار می‌فروشد در حالیکه کاسه ادرار برنزی کلاسیک شری لواین، به نام فواره (به تبع از مارسل دوشان (۱۹۹۱)، حتی به یک میلیون هم نمی رسد. شاید تلاقی منافع اقتصادی پشت سر فیشر ۳۹ ساله، که شامل برنت، فرانکو پینالت، آدام لیندمن، لری گاگوسیان و خانواده ماگرابی می شود،  بتواند این قیمت مضحک را توضیح بدهد. (باعث شرم است که سرنوشت هنرمندان خوب بازیچه سود و زیان بازار قرار میگیرد.)

۳- انگار هیچ وقت به نظارت و قانونمندی ختم نمی‌شود
حتی وقتی که سرانجام اطلاعات کافی برای لو دادن یک شیاد پرافتخار جمع میکنی- کسی که سر مشتریان خود جلوی ۵۰۰ حراجی-بروی شیک پوش کلاه میگذارد-مسئولین نمیتوانند خودشان را برای بررسی مساله جمع و جور کنند. وقتی چند وکیل از تیم قیمت گذار تو را به عنوان شاهد می‌خوانند به این نتیجه می‌رسند که این مساله مربوط به اداره تشخیص تقلب است. اما آن‌ها اینجا نیستند و طبقه ۶ یا ۲۱ هستند.بهرحال کسی پیگیری نمیکند.

۴- جالب‌ترین داستان‌ها به تهمت ختم میشوند
تقلب و قیمت گذاری را که کنار بگذاریم،‌هر کسی که با بازار هنر سرو کار دارد می داند که فرار از مالیات اتفاقی معمول  و پولشویی نیروی محرکه بخش‌هایی خاص است. با اینحال وکلای انتشارات شما کاملاً بدرستی هر اشاره‌ای به این بی قانونی ها را پاک خواهند کرد. غیرممکن است که بتوانی چیزی را ثابت کنی،  مگر اینکه بتوانی استراق سمق کنی یا رد نقل و انتقالات مالی را بزنی.

۵- دیکتاتورها و اشراف سالاران باحال نیستند
من با افراد ثروتمند مشکلی ندارم. (بعضی از بهترین دوستانم بسیار متمول هستند) اما اکنون میان ولخرج ترین های بازار هنر افرادی هستند که پولشان را با به سلطه کشیدن مردم و سوابق وحشتناک حقوق بشر بدست آورده اند. تخصص آن‌ها در بالا رفتن تا اوج سیستم فاسد یاد آور اصطلاح «پول کثیف» است. هر چند، قیمت های نجومی که این افراد می پردازند تأثیر جنبی مثبتی هم دارند. وقتی آن‌ها یک کار گرهارد ریشتر را بیست میلیون دلار می خرند، فروشنده ی نقاشی احتمالاً بخشی از سودش را در استعدادهای جوان (مخصوصاً اگر در آمریکا باشند و بخواهند مالیات بر ارزش افزوده را عقب بیندازند) سرمایه‌گذاری خواهد کرد. این کلکسیونرهای روس، عرب‌ و چینی به دنیای هنر نقدینگی می‌آورند و اجازه میدهند هنرمندان، کیوریتورها و منتقدان بیشتری در رابطه با هنر زندگی خود را بچرخانند.

۶- نوشتن درباره بازار هنر بطرز دردناکی ملال آور است
داستان یک حراج بعداز ظهر کاملا قابل پیش بینی است.  در تمام حراج خانه ها، ردیف های 1 تا 6 چیزهای جوان و سکسی هستند. ردیف 13 خوش شانس است. ردیف 48 تا 55 کارهای خاک گرفته برای انتهای مسن تر بازار هستند. چند تا رکورد قیمت داشتیم، اما عزیزم، فلانی نتوانست بفروشد. اعداد دقیق متغیرند اما داستان همان است. اغلب از من می پرسند: از وقتی که «هفت روز در دنیای هنر» را نوشتی چه چیز تغییر کرده؟ وقتی به دو فصلی که راجع به بازار است می رسد(«حراج» و «نمایشگاه»)، جواب این است: تقریبا هیچ.

۷- مدام بولتن های خبری بشدت احمقانه برایت می‌فرستند
کم تر چیزی آزاده دهنده تر از خواندن بولتن های خبری است که روابط عمومی ها بعد از نمایشگاه های هنری می فرستند. هیچ آمار قابل اعتمادی از بازار ارائه نمیدهند. فقط نقل قول های تمام نشدنی و بی ارزش دلال ها راجع به اینکه فروش چه «موفقیت بزرگی» بود، «یک سالِ پر از رکورد دیگر برای گالری»، یک «تجربه واقعا غیرقابل قیاس»، «سطح دیالوگ ها در بالاترین حد بود»، «تعداد قابل توجهی کلکسیونر برجسته داشتیم»، «مردم شش دانگ حواسشان جمع بود»، «کیفیت جمعیت باورنکردنی بود»، «بازخورد بی نظیر بود»، و تکه ی مورد علاقه من، ما «فروش های معناداری داشتیم».


۸- انگار که پول مهمترین چیز درباره هنر است
صحبت پول براحتی و با صدای بلند مفاهیم دیگر را خفه میکند. علاقه عموم به پول داستان های هنری را از بخش هنر خارج میکند و به صفحه اول روزنامه ها می کشاند... اما شاید وقتی مقاله های آن آخر باشند بیشتر به هنر خدمت شود.


۹- نفوذ بازار هنر را تقویت میکند
بازار هنر تبدیل به سکوی رسانه ای قدرتمندی شده است و یکی از دلایلی که در تعیین روش برنامه ریزی نمایش موزه ها و نحوه نوشتن نقدها تعیین کننده است آن است که حراج ها و نمایشگاه ها در بازاریابی خودشان و شکل دادن پوشش مداوم رسانه ای بسیار خبره شده اند.


۱۰- دستمزدش افتضاح است
اگر بازار هنر را آنقدر خوب بفهمی که بتوانی راجع به آن در هر سطحی از درک بنویسی، آن وقت بیشتر از اکثر مشاوران هنری میدانی.

 ترجمه علی نورانی
با تشکر از استاد حمید سوری برای پیشنهاد و بازبینی ترجمه
Top 10 Reasons NOT to Write About the Art Market 
By Sarah Thornton

Translated by Ali Noorani
Thanks to Mr. Hamid Severi for suggesting and reviewing the translation

Friday, August 31, 2012

Mom's plants

There are two things my parents are known for. One is having a never ending love for plants and flowers!



Tuesday, July 24, 2012

Pelargonium Sidoides

Maybe I shouldn't post so many photos of the same subject. But photographing flowers is such an enjoybale thing to do and the results are more than dear to you once you see them! So I can't resist posting them here on my blog :) And I hope you agree with me on this






Window light, some basic edits



Saturday, June 23, 2012

زمستون آخر هفته

زمستون آخر هفته
شعر: جولیا استون
ترجمه فارسی: علی نورانی

اون یه سگه
اما مثل گوسفندا لباس پوشیده
تو حیاط پشتی کلی استخون داره
اما دوست داره چای بخوره

آخر هفته ها دبرنا بازی میکنیم
و اون بیشتر از هوا حرف میزنه
فکر کردم تن مقدس ام
با او امن می مونه

و وارد در خونه اش شدم
اون توی اتاق خزید
قلبم، شروع کرد به تپیدن
نمیدونستم چکار کنم
اون منو خوابوند روی زمین
و جیغ هام رو کسی نشنید
زنی که خونه بغلی زندگی میکنه
خب، یک متر زیر خاک خوابیده

بابا، چرا ازم محافظت نمیکنی
یکی میخواد اذیتم کنه
هیچ کاری ازم بر نمیاد

اون یه سگه
اما مثل گوسفندا لباس پوشیده
تو حیاط پشتی کلی استخون داره
اما دوست داره چای بخوره
من از وارد در شدم
فکر کردم همه چی خوب میمونه
اما این دفعه اینجوری نخواهد بود

بابا، چرا ازم محافظت نمیکنی
یکی میخواد اذیتم کنه
هیچ کاری ازم بر نمیاد

و همش ایندفعه بهت احتیاج داشتم
و همش ایندفعه میخواستمت
تو الان صدامو نمی شنوی
صدامو نمی شنوی
مثل همیشه

بابایی، چرا ازم محافظت نمیکنی
یکی میخواد اذیتم کنه
هیچ کاری ازم بر نمیاد
بابا، چرا ازم محافظت نمیکنی
یکی میخواد اذیتم کنه
هیچ کاری ازم بر نمیاد

Winter On The Weekend lyrics

By Julia Stone, translated by Ali Noorani

He's a dog
But he's dressed up like a sheep
Got bones all through the backyard
But he likes to drink tea

We play scrabble on the weekend
And he talks about the weather most of the time
I thought my sacred body
With him it would be fine

And I walked into the doorway
He slid across the room
My heart, it started racing
I just didn't know what to do
And he laid me on the floor
And my screams they go unheard
The lady living next door
Well she's 6 feet under the dirt

Daddy, why don't you protect me
Someone's gonna hurt me
There's nothing I can do
Daddy, why don't you protect me
Someone's gonna hurt me
There's nothing I can do

He's a dog
But he's dressed up like a sheep
He's got bones all through the backyard
But he likes to fool me
And I travel through the doorway
I thought I'd be fine
But it's not the way it's gonna go this time

Daddy, why don't you protect me
Someone's gonna hurt me
There's nothing I can do
Daddy, why don't you protect me
Somebody is going to hurt me
There's nothing I can do

And all this time I needed you
And all this time I wanted you
You can't hear me now
Can't hear me now
Like you do

Daddy, why don't you protect me
Someone's gonna hurt me
There's nothing I can do
Daddy, why don't you protect me
Somebody is going to hurt me
There's nothing I, I can do

Friday, June 15, 2012

از باد برایم بگو
از گندم زار غروب
که در موهای تو
موج میزند
*
رها کن
ماهی کوچک
برکه چشمانت را
بگذار آب های آزاد تو باشم
*
از باد برایم بگو
از همان خوشه ها
که زیر پستان میگیری
وقتی چشم هایت
پرفروغ می شود

Wednesday, April 25, 2012

ناشنوا


شعر برای ناشنوایان چیست؟
آیا احساس در بیان در انگشتان یک ناشنوا به همان اندازه صدای لرزان یک عاشق است؟ حرکت دستان و یا خطوط چهره تا کجا پیش می روند؟ تندی و کندی حرکات چه؟
شاعرانگی در ناشنوایان چیست؟ آیا انتخابی برای نحوه بیان یک جمله هست؟ تا چه حد؟
کدام  را قویتر میدانید؟ کلمات سرد یا سردی چشمان گوینده
What is poetry to the deaf?
Is the feelings in a deaf's fingers as much as a lover's trembling voice? How far can hand motions or face lines go in conveying feelings? What about the speed?
What is being poetical in the world of the deaf? Is there a choice for diction? How much?
Which is stronger? Cold words or the coldness in a speaker's eyes.
These are the things that have been flowing in my mind ever since I saw this video featuring Natalie Portman and Johny Depp.
اینها چیزهاییست که بعد از دیدن این ویدئو در ذهن من جریان پیدا کرده :

Friday, April 20, 2012

صدا تنهاست که می ماند


تا پوست خود برخیز
تا نوک نفس های یواشکی

روی از من بر میگردانی
و گونه ات سراپا گوش است
 صدا تنهاست
که می ماند
 در این سکوت شکست خورده
دلم قاچ میخورد
 خط نگاه تو
کدام سمت را
روشن خواهد کرد؟

۹۱-۱-۳۱-
هفت و چهل دقیقه صبح
علی نورانی

Friday, April 06, 2012

قدری قطار

1. اینطور که پیداست قطار به انتخاب اول خانواده های بچه دار برای مسافرت تبدیل شده
2. در تمام مسیر خشتک وصله شده ام رو قایم میکردم. با طرز نشستنم با زنان همذات پنداری میکردم. حس میکردم چیزی بین پاهایم هست که باید با تمام وجود از آن محافظت کنم.
3. پیرمرد کوچک که چروک های صورتش شبیه رگه های برگ کاهو بود گفت...
من متوجه نشدم. سرم را بردم جلو. دوباره گفت. اصلا نفهمیدم
گفتم متوجه نشدم و دوباره خم شدم.
او دوباره چیزی گفت و من حتی نمیتوانستم بفهمم که حرف قبلی را تکرار کرده یا چیز جدیدی گفته. کمرم را راست کردم و خاستم جوابی حدودی بدهم و دیدم حتی حدسی هم نمی زنم.
یک بار دیگر گفتم متوجه نمیشم
مایوس شانه هایش را بالا انداخت و گفت اگه متوجه نمی شی که نمی شی دیگه

Monday, April 02, 2012


بر بازدم هایم ترانه ای جاریست
مهر لبانم را که خواهد گشود