همیشه دلش می خواست باغچه ای داشته باشد که توی آن گل بکارد. درخت داشته باشد و یک جوی کوچک آب از آن رد شود و پرنده ها روی درختش آواز بخوانند و مادرم بنشیند لب آن آب. خوب که فکر می کنم می بینم مادرم هیچ وقت دوست نداشت سبزی بکارد. هیچ وقت از درختش میوه نخاست. تنها حس زیبایی شناسی اش بود که این آرزوها را در دلش می کاشت. عاشق بچه هاست. ار کودکی آنقدر عکس "مادر و بچه" در خانه دیدیم که بهش می خندیدیم. هر روز با چنان اشتیاقی به تک تک آنها نگاه می کرد که باورمان نمی شد. چقدر ذوق می کند وقتی دو نفر که عاشق هم هستند با هم ازدواج می کنند یا بچه دار می شوند. انگار این نشانه های زندگی در زوج های دیگر است که مادرم را زنده نگه می دارد. شاید چیزهایی در آن می بیند که روزی آرزوی خودش بوده اند. مادرم همیشه ساکت است و با لبخندی که روی صورت مهربانش دارد به آدم نگاه می کند. مادرم سواد چندانی ندارد اما عاشق هنر است. مدرسه که می رفتیم برایمان طاووس می کشید و در دفتر ریاضی جوجه هایی که خودش دوستشان می داشت. مادرم مرغ و خروس هم دوست دارد.
نوستالژیای مادرم به روزهایی که شهر کوچک ما به قدر روستایی بود و مادرم دختر نوجوانی که کنار جوی آب ظرف می شست دلم را کباب می کند. پدرم، کسی که در عمرم به کسی به اندازه او نتوانستم افتخار کنم، با همه مهربانی اش، مادرم را دزدید. مادرم هیچ وقت نگفت ناراضی است. اما بارها گفت که برای خود سهمی قائل نیست چون از خود هیچ نداشته.
دوست داشت موسیقی یاد بگیرد و حتی به زبان های مختلف حرف بزند اما هیچ وقت به خود اجازه نداد خواسته اش را مستقیم بگوید. مادرم عاشق جریان زندگی است، از تولد تا مرگ، چه انسان چه گل و چه جوچه ها. اما کسی مادرم را هیچ وقت نفهمید و شاید به خاسته هایش هیچ وقت نرسد.
مادرم زنده است اما شاید دور بودن آرزوهایش دستم را جلو تر از افعال ماضی نمی برد
گلویم تنگ است
نمی دانم اشک ریختن چه معنی دارد و چرا انسان بجز این یک راه هیچ انتخاب دیگری برای نشان دادن نوع شدت احساسش ندارد. که آن هم هیچ وقت معلوم نیست برای خودت گریه می کنی یا برای آن چه که باعثش شده.