Saturday, September 11, 2010

دلم برای مادرم می سوزد


همیشه دلش می خواست باغچه ای داشته باشد که توی آن گل بکارد. درخت داشته باشد و یک جوی کوچک آب از آن رد شود و پرنده ها روی درختش آواز بخوانند و مادرم بنشیند لب آن آب. خوب که فکر می کنم می بینم مادرم هیچ وقت دوست نداشت سبزی بکارد. هیچ وقت از درختش میوه نخاست. تنها حس زیبایی شناسی اش بود که این آرزوها را در دلش می کاشت. عاشق بچه هاست. ار کودکی آنقدر عکس "مادر و بچه" در خانه دیدیم که بهش می خندیدیم. هر روز با چنان اشتیاقی به تک تک آنها نگاه می کرد که باورمان نمی شد. چقدر ذوق می کند وقتی دو نفر که عاشق هم هستند با هم ازدواج می کنند یا بچه دار می شوند. انگار این نشانه های زندگی در زوج های دیگر است که مادرم را زنده نگه می دارد. شاید چیزهایی در آن می بیند که روزی آرزوی خودش بوده اند. مادرم همیشه ساکت است و با لبخندی که روی صورت مهربانش دارد به آدم نگاه می کند. مادرم سواد چندانی ندارد اما عاشق هنر است.  مدرسه که می رفتیم برایمان طاووس می کشید و در دفتر ریاضی جوجه هایی که خودش دوستشان می داشت. مادرم مرغ و خروس هم دوست دارد.

نوستالژیای مادرم به روزهایی که شهر کوچک ما به قدر روستایی بود و مادرم دختر نوجوانی که کنار جوی آب ظرف می شست دلم را کباب می کند. پدرم، کسی که در عمرم به کسی به اندازه او نتوانستم افتخار کنم، با همه مهربانی اش، مادرم را دزدید. مادرم هیچ وقت نگفت ناراضی است. اما بارها گفت که برای خود سهمی قائل نیست چون از خود هیچ نداشته.
دوست داشت موسیقی یاد بگیرد و حتی به زبان های مختلف حرف بزند اما هیچ وقت به خود اجازه نداد خواسته اش را مستقیم بگوید. مادرم عاشق جریان زندگی است، از تولد تا مرگ، چه انسان چه گل و چه جوچه ها. اما کسی مادرم را هیچ وقت نفهمید و شاید به خاسته هایش هیچ وقت نرسد.
مادرم زنده است اما شاید دور بودن آرزوهایش دستم را جلو تر از افعال ماضی نمی برد
گلویم تنگ است
نمی دانم اشک ریختن  چه معنی دارد و چرا انسان بجز این یک راه هیچ انتخاب دیگری برای نشان دادن نوع شدت احساسش ندارد. که آن هم هیچ وقت معلوم نیست برای خودت گریه می کنی یا برای آن چه که باعثش شده.

3 comments:

talak said...

به قول شقا الان واسه مامانم گریه میکنم:((((
من عاشق مامان و بابام هستم

سیامک said...

علی آقا مادر شما اگر مادر شماست.معلم اخلاق ماست.این را خیلی ها می دانند من بعد آشنایی با ایشان خیلی چیزها ،در فلسفه اخلاق یاد گرفتم که جایی نخانده بودمش ،چیزی را برای تو نگفته ام اما لازم است که الان بگویم.یادم است ماه رمضان یکی از سالها شما عصبانی می شدی که چرا اذان می گوید .مادر نمی آید افطار کند. یکبار یادم هست با لحن تندی با او صحبت کردی ،فکر کردم اگر من جای مادر بودم لابد در مقابل این لحن می گفتم :اصلن به تو چه!منتظر ماندم تا عکس العمل استاد را ببینم. بلند شد رفت چراغ راهرو را خاموش کرد و گفت الان می آیم بگذار چراغ ها را خاموش کنم برق مصرف نشود. این مادر آخر مثل خیلی از مادرها وسواس مذهبی دارد. یک ثانیه اینطرف آنطرف برایش خیلی توفیر دارد. من ماندم در مناعت طبع این زن،که عجب کلکی زد تا کلام بد به زبان نیاورد.این آدم تا این اندازه بزرگ است.که در متن شما جایش خالی بود اینکه ایشان حتا حاضر نیست به یک درخت با بی مهری رفتار کند یا حتا حیوانی را برنجاند چه برسد به انسان چه برسد به تو که پسرش هستی،من مجموعه ای از این حکایت ها از مادر شما که استاد من است در حافظه دارم گاهی اینها را اینور و آنور مثال می زنم گاهی که لازم است معلم اخلاق باشم .می دانی داشتن یک فلسفه اخلاق خیلی واجب است.آدم اینطور غافلگیر نمی شود. ایشان خیلی بزرگ تر از این حرفها هستند و می خاهم بگویم متن تو خیلی کوچک است. چون بیشتر از اینکه او را ببینی احساسش کرده ای یا با احساست آن را ترسیم کرده ای...اگر مادرت را فراموش کنی تازه اول دو زانو نشستن و در س گرفتن است. البته شما خود در اخلاق بسیار عزیزی این را جدی می گویم. اما علی آقا ما هنوز خیلی کوچک و نادان هستیم خیلی کوچک

تنترا said...

من يادهه از بچه ها خوشم نميومد علي گاهي از مادرش ميگفت و از اين كه چطور با شقايق رفتار ميكنه-كاملا مادر علي در خود علي پيداست-مي دونستي من با چيزايي كه از مادرت ميگفتي عاشق بچه ها شدم؟