Thursday, November 17, 2011

دکمه

مرا بستری کنید
دکمه هایم میریزند
از نبودن تو

Photo by joshmadison.com

Sunday, October 30, 2011

پاییز

سوزن سوزن نوری
که در برگ هایم
آرام زوزه می کشد
من مجنون شده ام
پاییز بی رمق
هرشب
به بغض تو
برگ ریزان است


Wednesday, October 05, 2011

Thursday, August 18, 2011

پنج روش برای خاتمه دادن به عکاسی شانسی


الیزابت هالفورد
ترجمه علی نورانی

همه ما مرتکب جرم عکاسی با چشمان بسته شده ایم. این‌ شش مورد کمک میکنند بفهمید که عکاس شانسی هستید یا نه:
۱- خیلی زیاد عکس می گیرید. یک جلسه عکاسی یک ساعته منجر به ۵۰۰ عکس در کامپیوترتان می شود.
۲- جلسات عکاسی تان تعداد ساعات بیشتری از نیاز طول می‌کشد
۳- وقتی عکس می‌گیرید احساس ترس یا اضطراب و خارج از کنترل دارید
۴- بعد از عکاسی نمی‌توانید توضیح دهید که چطور یک پرتره را گرفتید و یا از چه تنظیماتی استفاده کردید
۵- یا از حالت دستی دوربین کاملاً رم می‌کنید یا الله بختکی از یک نما بارها و بارها با تنظیمات مختلف عکاسی می‌کنید «که اگه یکدفعه...»
۶- مشتریانتان از این گیج می‌شوند که چرا ساعتها صرف عکاسی با شما کردند و آنجا نشستند و شما را در حال گرفتن میلیون‌ها عکس تماشا کردند امادر نهایت فقط ۲۰ تای از آن‌ها را دیدند(نکته: مشتریان در هرحال این سؤال را خاهند پرسید٬ اما هرچه کمتر بر شانس تکیه کنید کمتر می پرسند)

من مرتکب همه این خطاها شده ام٬ و آن هم نه خیلی وقت پیش. شاید باور نکنید اما اوایل عکس هایی که شانسی خیلی خوب می‌شدند در وبم پست می کردم٬ عکس هایی که اگر می خاستم نمی‌توانستم دوباره خلق کنم. چند دلیل برای خطرناک بودن این مساله برای عکاسی که برای جلساتش پول دریافت می‌کند وجود دارد:
۱- مشتریان شما برای عکسی به وب سایت شمامراجعه کرده‌اند اما وقتی پیش شما می‌آیند شما قادر نخاهید بود همان نتیجه را برای آن‌ها خلق کنید.
۲- بدنبال اتفاق بالا٬ شاید بعضی از شماها داستان مسیح و نفرین کردن درخت انجیر را بدانید. او وسوسه برگ‌های درخت شد اما وقتی به آن نزدیک شد میوه ای وجود نداشت. او درخت را نفرین کرد و درخت مرد. الله بختکی بودن برای یک عکاس مانند درختی ست که برگ‌های وسوسه کننده ای دارد که مشتریان را بخود جذب می‌کند اما در آخر معلوم می‌شود که میوه ای وجود نداشته. کسب و کاری که بر چنین پایه‌ای بنا شود پایدار نمی ماند
۳-اگر بر شانس تکیه کنید اعتماد بنفس خودتان را خرد میکنید. احساس خارج از کنترل بودن بهتان دست میدهند و درون خودتان می‌دانید که «شما» آن عکس‌ها را خلق نکرده اید.
وقتی به گذشته خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که چیزهای زیادی از روزهای عکاسی شانسی ام یاد گرفته ام. ترکیب بندی٬ خودداری و بیشتر از همه نگرفتن عکس‌های شانسی و شروع عکاسی هدفمند. این‌ها چیزهایی هستند که آرزو میکردم در شروع عکاسی می دانستم:
۱- نور را بیاموزید- نمی‌شود من خودم را عکاس نور موجود بخانم و ادعا کنم که تمام ریزه کاریهای نور را فقط باعکاسی در نور طبیعی یاد می گیرم. اگر می خاهید منتظر لطف خورشید٬ مکان و موقع روز نباشید٬ عزم کنید و اصول (بسیار ساده) مورد نیاز برای کنترل نور را بیاموزید. بیاد دارم یکبار کسی گفت: «من عکاس نور موجودم. فلاش اسپیدلایتم همیشه موجود است».
۲- دوربین خود را بیاموزید- این یکی خیلی واضح است اما باید گفت: یاد بگیرید چطور دوربینتان نوردهی میکند. دیافراگم٬ حساسیت٬ سرعت شاتر و وایت بالانس. خود را مجبور به عکاسی در حالت دستی (و یا حالت‌های میانی مانند اولویت شاتر یا اولویت دیافراگم ) کنید و ببینید که آن حالت‌ها واقعا چه فرقی دارند
۳- براکتینگ انجام دهید- وقتی تازه شروع کرده‌اید و می خاهید مطمئن شوید نوردهی درست را شکار کرده اید٬ براکتینگ میتواند راه بسیار خوبی باشد. قبل از کشف آن٬ بسرعت تنظیمات دوربین را تغییر میدادم و سه عکس پشت سر هم میگرفتم. با براکتینگ میتوانید یکباره سه عکس پشت سرهم بگیرید٬ هر کدام با نوردهی متفاوت٬ و بعدا انتخاب کنید کدام یک بهتر است
۴- خوددار باشید- الان وقتی عکس می‌گیرم شاید ۱۰ تا ۱۵٪ از عکس هایم را پاک می‌کنم -در مقایسه با ۸۰٪ اوایل- و آن هم بدلایلی مانند پلک زدن یا پریدن گربه‌ای وسط کادر. دیگر کلیک کلیلک شاتر نمی زنم. صحنه را آماده می کنم. نور را کنترل می‌کنم عکس را می‌گیرم و وقتی گرفتم سراغ عکس بعدی می روم. فکر کنم چیزی بنام اعتیاد به شاتر وجود داشته باشد. خیلی ارضاء کننده است شنیدن صدای باز و بسته شدن شاتر و اینکه بدانی واقعاً چیزی ثبت کردی: که واقعاً نور را مهار کردی و آن را از خود ساختی
هیچ‌کس ناگهان یک عکاس خوب از خاب بلند نشده. راه طولانی بوده تا به اینجا برسم و تشخیص بدهم که هنوز چه راه طولانی در پیش است. اگر حس کنید ۱۰۰٪ همه چیز عکاسی را میدانید هیچ گاه به جایی نخاهید رسید و همین نکته عکاسی را حرفه یا سرگرمی هیجان آوری کرده است.
*
الیزابت هالفورد یک عکاس حرفه‌ای و مادر سه فرزند است. او در همشایر انگلستان استودیو خود را دارد. او را آنلاین ملاقات کنید: elizabethhalford.com و GlacierCake.com


Tuesday, August 16, 2011

میخام برم تو خیابون قدم بزنم. میخام راحت ترین و قدیمی ترین لباس هامو بپوشم و بزنم بیرون. برم بیرون و بین مردم راه برم. بین آدمایی که بعضی هاشون خیلی وقته تو این دنیان و بعضی هاشون تازه اومدن. آدمای کوچیک و بزرگ که هرکدوم برای خودشون دنیایی دارن و دغدغه هایی برای زندگی کردن یا نکردن. میخام فراموش کنم کدوم یکی از اونام. میخام با بقیه قاطی بشم و همه چی یادم بره. میخام سر دردمو بندازم توی پیاده روهای شلوغ تا شاید کسی اشتباهی برش داره و ازش خلاص شم. شاید هم یه بچه لبخندش از دستش بیفته و اون لبخند گیر من بیاد

Friday, July 15, 2011

Immortalize your name

جاودانه کردن نام دروغی بیش نیست. نام تو هرگز با کارهایی که کرده ای جاودانه نخواهد شد. تنها در چهار نسل از خاطره انسان های زنده محو خواهی شد
تا میتوانی دوست بدار و عشق بورز که این تنها راه جاودانگیست. جستجوی آن در دنیای فانی خطاست. در جان ها بگرد، از راه عشق. عشق تنها ملک جاودانیه ایست که بر ما گشوده است


Thursday, June 02, 2011

ماگی در شکل یک سر، خودنگاره

File:Jug in the form of a Head view.jpg                                                                         


Jug in the Form of a Head, Self-portrait, Gauguin, 1889. Kunstindustrimuseet, Copenhagen.
ماگی در شکل یک سر، خودنگاره (معمولا به نام ماگ خودنگاره خوانده میشود) توسط هنرمند پست امپرسیونیستی پائول گوگن در اوایل 1889 ساخته شد. این خود نگاری بطرز خاصی وحشت آمیز و خشن است و در نتیجه دو اتفاق تلخ در زندگی هنرمند خلق شده است. در دسامبر 1888 هنگامی که گوگن بهمراه وینسنت ون گوگ در آرل ساکن بود، ونگوگ گوش خود را برید و به فاحشه ای داد. چند روز بعد گوگن شاهد قطع سر مجرمی در پاریس بود. در خودنگاره، گوگن سر زخمی او را نشان میدهد، که خون از آن سرازیر است، گوش آن بریده شده و چشمانش گویی در انکار بسته اند.
Vincent van Gogh,
صندلی پائول گوگن 1888
رابطه گوگن با ون گوگ پرتلاتم بود.گوگن پیشتر علاقه هایی به امپرسیونیسم نشان داده بود و هر دو مقدار زیادی گرایش های افسردگی و خودکشی داشتند. در 1888 گوگن و ون گوگ نه هفته را با هم در منزل ون گوگ به نقاشی گذراندند. در این مدت، گوگن بیشتر و بیشتر از امپرسیونیسم کناره گرفت که به بحث آن دو انجامید. در عصر 23 دسامبر 1888، ون گوگ که ناامید و بیمار بود با کشیدن تیغ روی گوگن با وی مواجه شد. ون گوگ در اثر ترس به فاحشه خانه ای در اطراف گریخت. وقتی آنجا بود، قسمت پایین لاله گوشش را برید. بافت بریده شده را لای روزنامه پیچید و به فاحشه ای به نام راشل داد و از او خواست تا "این شیئ را با دقت نگه دارد". 
گوگن اولین نفری بود که هنرمند هلندی را، دقیقا پس از آنکه گوش خود را بریده بود، بیهوش با سری غرق در خون روی زمین یافت. ونگوگ بسیار گوگن را تحسین میکرد و ناامیدانه میخاست چون برابر با او شناخته شود. اما گوگن مغرور و سلطه جو بود، مساله ای که اغلب مرد هلندی را می آشفت. ون گوگ که در آن زمان عمیقا تنها بود اغلب به فاحشه خانه ی رو دو بودال بعنوان تنها نقطه ی تماس عاطفی و احساسی اش با دیگر مردم میرفت. قبل از آنکه تلو تلو خوران به اتاق مشترکش با گوگن برسد گوش بریده اش را به یکی از آنها سپرد.
به گفته منتقدی به نام مارتین گیفورد، فاحشه ها برای ونگوگ "خواهران روحانی بخشایش" بودند که "هر بار طعم اندکی از بهشت را برای دو فرانک" به او میبخشیدند. او در این زمان مشغول خواندن دردهای مسیح در باغ جتسیمانی بود، جایی که مسیح بهمراه حواریونش شب قبل از مصلوب شدن به مناجات پرداخت. داستان ضربه عمیقی در او نواخت، بخصوص این کلمات: "اگر تو اراده میکنی، این جام از من بستان: بهرحال نه اراده من بلکه (اراده) از آن توست که انجام خواهد شد." سلسله قتل های اخیری از فاحشه ها در ذهنش نقش می بستند و به احساس گناه وی از رفتن به سراغ فاحشه ها دامن میزدند. او به تازگی رمان "گناه پدر مورت" امیل زولا را خوانده بود، که در آن شخصیتی "همان طور که پدر مورنت در حال دعا خواندن بود... آرام چاقویی از جیبش بیرون کشید، آن را باز کرد و گوش راهب را با آن قطع کرد."
هیچ مدرک موثقی دال بر این که گوگن غیر قابل پیش بینی آن روز به دوست دمدمی مزاج خود حمله کرده باشد وجود ندارد. وقتی برادر وینسنت، تئو، چند روز بعد به بیمارستان آرل رسید- بعد از آنکه توسط گوگن از ماجرا خبر دار شده بود- از بی منطقی، تب بالا و "جنون" آشکار وینسنت در روزهای قبل از بریدن عضو سخن گفت.
ون گوگ در تخت بیمارستان مدام در طی چند روز آتی گوگن را طلب کرد اما مرد فرانسوی از او فاصله گرفت. او به یکی از ماموران پلیس مرتبط با ماجرا گفت: "با او مهربان باشید موسیو و به آرامی این مرد بزرگ را بیدار کنید و اگر مرا طلب کرد به او بگویید که من اینجا را به مقصد پاریس ترک کرده ام. دیدن من ممکن است برای او مرگبار تمام شود." از نقل قول های گوگن به دوستانش، وقتی که چند روز بعد به پاریس رسید، گفته شده است که او نیز این قطع عضو با جتسیمانی مرتبط میدانسته است. آنها دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند، اما به مکاتبه با هم ادامه دادند.
در 28 دسامبر، دو روز بعد از بازگشتش به پاریس، گوگن به اعدام سحرگاهی مجرم پرادو رفت. ون گوگ و گوگن راجع به پرونده پرسر و صدای پرادو سخن گفته بودند. هم پرادو و هم پرانزینی قاتل – که شهرتی ننگین همچون پرادو داشت- زمانی دوستانی در کافه پاریزین لا تمبورین بودند، جایی که ون گوگ در آن نمایشگاهی داشت. اعدام اثر عمیقی بر هنرمند بجا گذاشت و نگاه این هنرمند را به بشریت تلخ کرد. اعدام خونین بود، در اولین ضربه تیغه گیوتین به گردن پرادو اصابت نکرد و بخشی از صورتش را کند. مرد از زیر گیوتین با زجر و بهت برخاست و برای برگرداندن وی برای بار دوم و جدا کردن سرش ناچار به توسل به زور شدند.
حضور گوگن در اعدام نتیجه شوک بزرگی بود که از خودزنی ون گوگ در او مانده بود. جروم وینر نویسنده میگوید که گوگن از برخوردش با ونگوگ احساس شرم می کرده و با پرادو همذات پنداری داشته است. به گفته برادلی کالینز، "شکی نیست که گوگن وینسنت را مرتبط با این اعدام می دانسته است. اگر گوگن از دیدن منظره وینسنت نیمه جان غرق در خون وحشت کرده بود، همان قدر در مقابله با این فوبیا احساس نیاز میکرد که با نگاه کردن به اعدام پرادو خود را از شجاعت خود مطمئن سازد. همچنین ممکن است او خواسته باشد به معصومیت خود و جرم دیگری افتخار کند."
پائول گوگن ( مردی با کلاه قرمز)
 , 1888, Van Gogh Museum, Amsterdam (F546)
 
منبع: ویکی پدیا. (خواننده عزیز اگر توانایی ویرایش صفحات ویکی پدیای فارسی را دارید لطفا این مطالب را در آن اضافه کنید.)
 

ترجمه و گردآوردی: علی نورانی
Compiled and translated into Farsi by Ali Noorani
Taken from different Wikipedia pages

Thursday, April 14, 2011

چرخ

دستان بالارونده ی
زنی کوزه گر را میخواهم
در سرگیجه ی سراب کویر
باران و بوی خاک بر باران
و بوی خاک
سفال کالبدم ترک دار است


---------------------
بار دومیست که با شنیدن ساز علیزاده در من شعر می جوشد، همان طور که چشمه ای در کویر

Wednesday, March 23, 2011

انتظار بسر آمد

هنوز مطمئن نیستم که توانسته باشم حق این نمایشنامه را ادا کرده باشم. شاید این کار را بیشتر از 15بار خانده باشم و هر بار به وجد آمده ام و به این نتیجه رسیدم که صحنه های تئاتر ایران کمتر لیاقت چنین کاری را داشته باشند
تبریک به سیامک مهاجری عزیز






همچنین پست سیامک مهاجری راجع به چاپ این کتاب در وبلاگ شخصی اش را بخوانید

Wednesday, February 16, 2011

نعنا

نمی دانی چقدر بوی گرم تابستانی را و سرمای نعنا را دوست دارم بوی گرمای نور پنجره و عرق شربت آلبالو روی دیواره لیوان که مات است و پایین می غلطد.


Friday, January 28, 2011

سینمای تاثیرگذار


درطول تاریخ سینما مردم اغلب می دانسته اند که آنچه در فیلم می بینند واقعیت ندارد. برخی تعریف آن را قبل و برخی بعد از فیلم میشنیدند. اما همگی تا به امروز همیشه تحت تاثیر فیلم های اثرگذار قرار گرفته اند. اکنون که جلوه های بصری بر همه آشکارند، اکنون که سینما تکیه بر یک قرن تاریخ خود می زند آیا میتوان تاثیر فیلم های "خوب" و یا "بد" را بر تماشاگر انکار کرد، یا هنوز صدا و تصویر سینما با قدرت هولناک خود یک قدم جلوتر از بیننده اند؟
دوستان شما ممکن است در طول روز با شما شوخی کنند. آیا تا بحال از آن شوخی ها آنقدر شوکه شده اید که شب کابوس آن را ببینید؟ احتمالش ضعیف است. حال اگر دوستی شما را در شبی تاریک به اعماق جنگلی ببرد و دوستی دیگر ناگهان شما را بترساند چه؟ زهر ترک خواهید شد و احتمالا تاثیر آن شوخی تا مدت زیادی با شما خاهد بود. تاریکی جنگل و تمام صداها و اشکال و نورهایی که  می بینید و شاید اعتمادتان به دوستتان شما را در یک "فضا"ی خاص قرار می دهند، فضایی که شما در آن خودتان نیستید بلکه به تصاحب آن در می آیید و این فضاست که شما را آسیب پذیر می کند. کار سینما ایجاد فضاست. همین فضاست که شما را می خنداند، به گریه وا می دارد، می لرزاند، از وحشت سر جا میخکوب می کند و به نوعی به هر کجا که بخاهد می برد. این درست است که تماشاگر حرفه ای امروز شاید حتی از مراحل ساخت و تولید یک فیلم نیز آگاه باشد اما نکته اینجاست که سینما در ابتدا بیننده را مسخ می کند و سپس ضربات کارساز خود را در ناخودآگاه او فرود می آورد و بعد از فیلم، وقت تحلیل یا تعریف یا نقد که آگاهانه به فیلم فکر می کنیم دیگر برای دفاع در برابر تاثیر آن خیلی دیر است.
بار دیگر که چشمانتان را برای خاب بستید و صحنه های فیلمی که آن روز دیده اید جلوی چشمتان آمد بیاد بیاورید که شما نیز از نفوذ سینما در ناخودآگاهتان مصون نیستید. با تماشای یک فیلم اثرگذار شما با دوستی در شبی تاریک به اعماق جنگل رفته اید.
7/11/89
2:00 a.m

Wednesday, January 12, 2011

2011, Past and Future

Year 2000 had long been looked up at as 'the end of the world', 'the ultimate point of technological advancements',... People believed that in 2000 we'd be driving flying cars and living on other planets (e.g: in 2001: Space Odyssey).
But none happened. In fact 2000 was another crappy new year, just like the previous ones, except for a little more extravaganza here and there. A bit more jazzy one could say. It had been "some very far point in future" for such a long time; so far one could not realize the gap. And it remained one even until before the New Year's day.
It's first of Jan. 2011 now and people are awaiting the catastrophic prophecies of "2012". A film so good in CG and production that shakes the viewers.
The film 2012 was not the first to use breathtaking visual effects. In fact Avatar, for example, was no less brilliant in CG, however the majority of people thought of it as a 'story', perhaps with some lessons to teach. However, 2012 talks about earth, about our planet. Its imagination gives the viewer an idea of what his land is going to look like ravaged by forces of nature. It shows what has never been shown to this clarity: the end of the earth we know. It shows the unseen dooms day.
I do not intend to judge the accuracy of this prophecy. What I understand is the effect of a movie on people's minds. What I see is the mass of legends created around this subject. Next year might have been cited as the end of the world in some religions as the movie shows, but if the fear would not have been triggered by this film no one would have ever cared or believed in it. In fact the movie was so good it became the prophecy itself.

What do you think about future? Do you think 2020 has anything 'super cool' to offer us? Or is it going to be the same a-bit-faster-cars, a-bit-taller-buildings, a lot more war, ...?