Friday, October 24, 2008
Monday, October 13, 2008
Saturday, August 30, 2008
ساق ها و كمر غير باريكت
مي ترسم مايه ي گناه شوند
اندام عريانت را بپوش چنار
مردم دلشان هوس تبر دارد.
Sunday, August 24, 2008
تلخی شکلات
خداحافظی چقدر آدم دلش می گیرد
روحم را در زمان برایت جا می گذارم
ابدیت
مریم نگاهش نم دارد
تلخی شکلات غم دارد
چشم ببند و
بوی کاه گل باران خورده
را در چشمانت نگه دار
شاید برگردم
دلم
تنگ
می شود
برای کوچه باغ
راستی آنجا که میروم
نه فلسفه هست
نه اقاقیا
Friday, August 22, 2008
صدای آب می آید
صدای آه می آید
سایه ها نور می رقصند
دو چشمت برایم عشق می بارند
زمان ه برایت می ایستد
نزدیک که می شوی
دور که می شوی
ابر که می شوم
نفسم یاری نمی کند
صدای آب می آید.
87/21/4 - ابر
Conception is not for us
For us are orders to follow
Decision is not ours
Ours is luck, good or bad
Blue sky, green fields we pass through
Will never belong to us
Hot or cold are the bullets
Ours is orders to copy
For we are only puppets.
ادراک برای ما نیست
از آن ما دستوراتیست که باید خط ببریم
تصمیم با ما نیست
بخت با ماست، خوب یا بد
آسمان آبی، دشت های سبزی که از میانشان می گذریم
هرگز به ما تعلق نخواهند داشت
گلوله ها داغ یا سردند
از آن ما فرمانهاست که باید دنبال کنیم
که ما عروسکانیم.
10:30 a.m -19.2.87
Walking in plains, going to shooting fields,
Kermanshah
Thursday, July 31, 2008
Abr

اطراف شاهرود.
Sunday, July 20, 2008
my photos
salam
aval az hame link e axham tu site doorbin:
http://www.dourbin.net/albumdetail-fa-2144.html
ghabl az aval, ye ax ke un balast!
va dovom:
عاشقانه بر تو وارد می شوم ای دشت
برایت باد می نوازم
و پرستو ها را به تو هدیه می دهم
آنگاه که آسمانت غم دارد.
Tuesday, July 01, 2008
ahayyyy
آهای!
تو که خورشید
انتهای گونه ات
عطر پاشیده
آهای!
تو که لنگر نگاهت
به آبی آسمان است
برایم کلمه بیار
آسمان, عشق
آرامش, شب.
Friday, June 20, 2008
to az noor mitarsi
لامپ دستشويي را خاموش كن
تو از نور مي ترسي!
حيوان مثله را خوب نگاه كن
اي انسان نخستين!
تو را بر پرتگاه هزاره مي بينم
پرتگاه سه پله
برق را خاموش كن
در كلاف روده ات گند تعصب است
دست هايت را بشوي
تو از نور مي ترسي.
Baroot
تنم را كه از سفر مي شورم
دود باروت چه چركين است
مرا با سرنيزه از دنيا بريده اند
من آن مرد آفتاب سوخته توام
و هنوز استخواني–ِ ني ها
بوسه بر گونه ي چشمم مي زنند...