طنین بلند صدای عالیم قاسم اف
چهره جواد آقا شوهر عمه ترک ام (ترکمن؟) را جلوی چشم هایم می آورد که در اتاقی
تاریک از آن دنیا به من نگاه می کند و صدای ضبط رادیوی قدیمی که رادیو عشق آباد را
می گرفت و برق در چشم جواد آقا می انداخت. لبخند نمی زند. شاید مرگ برای او لبخند
نیاورده است. نمی دانم.
همیشه با حرف هایش از عشق آباد
و لهجه خاصش یاد کوه های کپه داغ که در مدرسه خوانده بودیم می افتادم و سرسبزی های
چلمیر و گردنه الله و اکبر و موسیرهایی که از دل کوه جمع می کرد و "آقا
جان"، مردی که تا آخر تمام زندگی اش بود.
چند سال پیش که با پیکان قدیمی
اش تصادف کرد و علیل شد وقتی نحیف و لاغر دیدیمش و آن ابهت قدیمی را دیگر نداشت
همه بغض کردیم. او به راستی از آخرین بازماندگان نسلی بود که مدتی ست کمتر و کمتر
در زندگی ام می بینیم. آن وقت ها چاقوی کوچک و قدیمی جیبی اش را از لبه ی تیزش پیروزمندانه
کف دستش می کشید تا پوست کلفتش را به رخ ما بکشد و میگفت این که تیز نییست. می گفت
آقا جان یک گرگ را با دست خالی خفه کرده است. یا همچین چیزی.
برادرش پارچه فروش دغل و
ترسویی بود که ذره ای از ابهت آقاجان به ارث نبرده بود و میراث برادرش را بالا
کشید. وقتی برای ختم رفتم دیدم جواد آقا نشسته در خانه ی عمه. برادرش بود. انگار جواد
آقا چندین سال جوان تر شده باشد. با چهره ای فلاکت زده به من سلام کرد و منتظر
معرفی بود. من می شناختمش. انگار غم از دست دادن آقا جان را تازه فهمیده بود.
من بیشتر عمرم از جواد آقا
نفرت داشتم. از بدمستی هایش که چند بار آبرو ریزی کرده بود تا سیلی که به برادر پنج
ساله ام زد و مادرم هنوز بعد پانزده سال ته دلش فکر می کند باعث خجالتی شدنش شده و
چیزهای دیگر. اما هر چه بود در آن صورت سه تیغه اش حرارتی داشت که جلوی قضاوت را
درباره اش می گرفت. حداقل الان که ساکت نشسته و مرا نگاه می کند این طور است. انگار
پشیمان است. شاید در خش خش رادیوهای عشق آباد خواننده های مورد علاقه اش را صدا می
کند یا دیوان ایرج میرزایش را می خواند و به اسلام فحش می دهد. نمی دانم. اما این آهنگ
ها مرا از جا می کند.
13/07/92

