Saturday, October 05, 2013

عالیم قاسم اف




طنین بلند صدای عالیم قاسم اف چهره جواد آقا شوهر عمه ترک ام (ترکمن؟) را جلوی چشم هایم می آورد که در اتاقی تاریک از آن دنیا به من نگاه می کند و صدای ضبط رادیوی قدیمی که رادیو عشق آباد را می گرفت و برق در چشم جواد آقا می انداخت. لبخند نمی زند. شاید مرگ برای او لبخند نیاورده است. نمی دانم.
همیشه با حرف هایش از عشق آباد و لهجه خاصش یاد کوه های کپه داغ که در مدرسه خوانده بودیم می افتادم و سرسبزی های چلمیر و گردنه الله و اکبر و موسیرهایی که از دل کوه جمع می کرد و "آقا جان"، مردی که تا آخر تمام زندگی اش بود.
چند سال پیش که با پیکان قدیمی اش تصادف کرد و علیل شد وقتی نحیف و لاغر دیدیمش و آن ابهت قدیمی را دیگر نداشت همه بغض کردیم. او به راستی از آخرین بازماندگان نسلی بود که مدتی ست کمتر و کمتر در زندگی ام می بینیم. آن وقت ها چاقوی کوچک و قدیمی جیبی اش را از لبه ی تیزش پیروزمندانه کف دستش می کشید تا پوست کلفتش را به رخ ما بکشد و میگفت این که تیز نییست. می گفت آقا جان یک گرگ را با دست خالی خفه کرده است. یا همچین چیزی.
برادرش پارچه فروش دغل و ترسویی بود که ذره ای از ابهت آقاجان به ارث نبرده بود و میراث برادرش را بالا کشید. وقتی برای ختم رفتم دیدم جواد آقا نشسته در خانه ی عمه. برادرش بود. انگار جواد آقا چندین سال جوان تر شده باشد. با چهره ای فلاکت زده به من سلام کرد و منتظر معرفی بود. من می شناختمش. انگار غم از دست دادن آقا جان را تازه فهمیده بود.
من بیشتر عمرم از جواد آقا نفرت داشتم. از بدمستی هایش که چند بار آبرو ریزی کرده بود تا سیلی که به برادر پنج ساله ام زد و مادرم هنوز بعد پانزده سال ته دلش فکر می کند باعث خجالتی شدنش شده و چیزهای دیگر. اما هر چه بود در آن صورت سه تیغه اش حرارتی داشت که جلوی قضاوت را درباره اش می گرفت. حداقل الان که ساکت نشسته و مرا نگاه می کند این طور است. انگار پشیمان است. شاید در خش خش رادیوهای عشق آباد خواننده های مورد علاقه اش را صدا می کند یا دیوان ایرج میرزایش را می خواند و به اسلام فحش می دهد. نمی دانم. اما این آهنگ ها مرا از جا می کند.
13/07/92



Monday, August 12, 2013

جادوگر تهران منتشر شد

Tehran's Magician is published
جادوگر تهران منتشر شد


نمایشنامه دوزبانه جادوگر تهران نوشته و ترجمه علی نورانی توسط نشر بامداد نو منتشر شد.
ویراستاری ترجمه انگلیسی به عهده مهرداد یوسف پوری نعیم و مریم جزایری بوده است.  توزیع کتاب به عهده مرکز پخش ققنوس است.  برای خرید نمایشنامه این کتاب را از کتاب فروشی نزدیک خود بخواهید

یک دانشجوی جوان و یک نویسنده میان سال در ایستگاه متروی شهری در آلمان منتظر قطار هستند تا به تماشای بازی فوتبال بایرن مونیخ بروند. روی  تی شرت جوان عکس علی کریمی ست. او هوادار دوآتشه بایرن مونیخ  است و کلافه از تاخیر قطار به ناچار با مرد نویسنده هم صحبت می شود. او خود را آزادی خواه و نماینده مبارزات دانشجویی می داند و نویسنده را متهم به محافظه کاری می کند.نویسنده اما به این حرف ها بی اعتناست. برای او تنها دیدن دختر جوانی که در بازی قبل چهره اش را روی اسکوربورد استادیوم دیده بود مهم است.دانشجوی عصبانی تمام بدبختی هایش را از زمانی می داند که بعد از مصدومیت میشاییل بالاک در بازی، یک بازیکن ایرانی، یعنی جادوگر تهران، بجای او وارد زمین شد. برای همین است که برای عکس علی کریمی روی تی شرتش سبیل هیتلر کشیده است...



قبلا از علی نورانی منتشر شده است: بیوگرافی حادثه‌ای که در جمجمه اتفاق افتاد. نمایشنامه دو زبانه از سیامک مهاجری. برگردان به انگلیسی: علی نورانی. نشر افراز

Tehran's Magician, a bilingual play, written and translated by Ali Noorani is published by Bamdad Now publication.
The English translation was edited by Mehrdad Yousefpoori-Naeim and Maryam Jazayeri. Ali Noorani designed the cover himself. 
To purchase the book please kindly contact Ali Noorani at noorani.ali [at] gmail.com


Friday, April 12, 2013

به روایت یک شاهد عینی

"به روایت یک شاهد عینی"
آزاده اخلاقی عکاس ایرانی صحنه مرگ تعدادی از بزرگان ایران را به نهایت دقت بازسازی کرده است. عکس ها همراه با متون مستند از جراید، کتب و خاطرات نزدیکان چهره ها هستند که حاصل سال ها مطالعه او هستند. واضح است که آزاده اخلاقی با عکس هایش صفحات تاریخ مرتبط با مرگ این افراد را با روایت خود تحت تاثیر قرار داده است.
عظمت این پروژه در تاریخ عکاسی ایران مثال زدنی ست. تیم بزرگی از افراد در تهیه هر فریم نقش داشته اند. عکس ها اغلب به سبک پانوراما و حتی گاه با پرده آبی ساخته شده اند. هر عکس مانند یک نقاشی بزرگ است.
الان یاد "بزرگترین پروژه عکاسی تبلیغاتی ایران" افتادم که بقول عکاس نیم میلیارد هزینه داشته است. در ذهنم نتیجه کار این دو پروژه را مقایسه می کنم. مقایسه خنده داریست.
متاسفانه من موفق به دیدن این نمایشگاه که در اسفند 91 در گالری محسن برپا شد نشدم.

متن مقدمه نمایشگاه از آزاده اخلاقی:
مرگ تقی ارانی


آیا لحظه‌ی حال می‌تواند به چنان التهابی دچار شود که سیر خطی زمان را در هم شکند، گذشته را به حال بیاورد و ساکنان لحظه‌ی حال را به گذشته پرتاب کند؟ آیا ممکن است در لحظه‌ای از تاریخ چنان گشایشی رخ دهد که آن اشباح را که در راه آرمانی مشابه تلاش کردند و به مرگی هولناک از دست رفتند، دوشادوش خود در خیابان ببینیم؟ آیا انسان لحظه‌ی حال، انسان زنده، می‌تواند اشباح قهرمان‌هایش را از زیر آوار مهیب تاریخ بیرون کشد و به اکنونش احضار کند و از پشتیبانی‌شان بهره برد؟ اما حرکت در جهت عکس چطور؟ آیا آن لحظه‌ی ملتهب فرصت حرکتی نو برای ما هم هست یا نه؟ آیا این امکان وجود دارد که در گرماگرم لحظه‌ای نامتعارف، از چسبندگی حیات جسمانی‌مان کنده شویم و در تاریخ به گذشته سفر کنیم، نه با خاطره و ذهن و تحلیل و خواندن و دیدن، که با جسم، با همین گوشت و پوستی که چنین تخته‌بند زندگی در لحظه‌ی حال است؟ نقطه‌ی عزیمت این مجموعه بیش از آن که محصول درگیری با تاریخ باشد، نتیجه‌ی شوک زمان حال است، محصول شوکی جمعی است و تأملی در چنین امکانی. نوعی خیال‌پردازی آرمان‌شهرانه است شاید، نوعی خوش‌بینی مفرط که در لحظات گشایش و التهاب جمعی به آدم دست می‌دهد، تصور لحظه‌ی حضور جسمانی ما و مردگانی است که می‌ستاییم در زمانی از نوع دیگر، زمانی که هنوز نیامده است. آزاده اخلاقی
آذر شریعت‌رضوی، مصطفا بزرگ‌نیا، احمد قندچی - ۱۶ آذر ۱۳۳۲ – دانشکده‌ی فنی، دانشگاه تهران، تهران
Is it possible for a moment in present time to become so tumultuous and critical to break the linearity of time, bring the past to the present and thrust the dwellers of the present to the past? Is it possible that we come upon a radical opening in the course of history, through which the spirit of those who fought and died tragically for a common cause, walk alongside us shoulder-to-shoulder in the streets of our contemporary cities? Is it viable that a human being, doomed to the present time, takes the spirits of his precursors out of the massive ruins of history, call them on to the present, and relishes their precious support? How about the opposite way? Is this extraordinary moment a new possibility to move on for us? Is it possible that we, in the heat of the moment, manage to detach from the triviality of our everyday life and travel back through history? A journey backward, not through memory or mind or analysis or reading or writing, but through our very flesh and blood, which seems profoundly attached to the moment? The point of departure of this project derives from the shock – a collective shock – of the present, rather than a historical preoccupation and is a meditation on those possibilities. Perhaps what I bring to the fore is nothing but utopic daydreaming, one of those candid optimistic moments that come around during abrupt social cracks and collective hopes. This is perhaps imagining simultaneity of us and the dead we admire in an essentially different time, the time that is yet to come. Azadeh Akhlaghi
نقد خوبی از این نمایشگاه از زانیار بلوری را اینجا بخوانید. 
عکس ها را در صفحه "عکاسی آنالوگ" اینجا ببینید.  

علی نورانی.

Monday, April 01, 2013

نان



غم نان اگر بگذارد
باد ما را خواهد برد


ع. ن