Saturday, January 19, 2008

مسافر خسته نگاهم
كوير سوزاني را پيموده است
تا به زيارت تو بيايد
و انحناي تمام گنبدهايت را
به پرستش بنشيند

كتابت را باز مي كنم
و گلبرگ بوسه ات لاي ورق ها
بوي گناه بر دلم مي پاشد
و مرا تا عرش مي برد.


پنج شنبه نيمه شب

2008-01-18

Friday, January 04, 2008

شعر کوچک

توی دلم

یه گوشه نشستم

چشامو گرفتم

گوشامو بستم

من بدبخت نیستم

من بدبخت نیستم

*

توی دل من

روی سقفشم

پنجره کشیدم

نور نتابید

منتظر هستم

*

توی دلم

ازین ور دیوار

تا اون ور دیوار

وجب گرفتم

دلم یه دریاست

*

1:30 بامداد