Thursday, December 09, 2010

Yesterday's Photoshoot

یکی از عکسایی که دیروز از یکی از دوستای خوبم "میثم رازفر" گرفتم
اگه اهل تلویزیون باشید باید بشناسید. منتظر حضورش تو فیلم های سینمایی هستیم :)

Tuesday, November 30, 2010


محرم نزدیک است
تنها این سیداسماعیل است 
که سبزی چشم هایش به کلاهش رنگ میدهد

Tuesday, October 19, 2010

Everybody Hurts

 
ترجمه این آهنگ زیبا را از سیامک بخوانید

آهنگ «همگان در رنج اند»(Everybody Hurts ) کاری از R.E.M که در 1992 منتشر شد. در نظر سنجی موسسه «پی آر اس» به عنوان غم بار ترین موسیقی همه دوران ها شناخته شد. که بسیاری را به گریستن واداشته ،و بسیاری هنوز با این آهنگ می گریند. فارسیِ **سرایش این کار  را انجام دادم و شاخه ی چیدنش را در زیر ترانه سنجاق کرده ام!

Saturday, September 11, 2010

دلم برای مادرم می سوزد


همیشه دلش می خواست باغچه ای داشته باشد که توی آن گل بکارد. درخت داشته باشد و یک جوی کوچک آب از آن رد شود و پرنده ها روی درختش آواز بخوانند و مادرم بنشیند لب آن آب. خوب که فکر می کنم می بینم مادرم هیچ وقت دوست نداشت سبزی بکارد. هیچ وقت از درختش میوه نخاست. تنها حس زیبایی شناسی اش بود که این آرزوها را در دلش می کاشت. عاشق بچه هاست. ار کودکی آنقدر عکس "مادر و بچه" در خانه دیدیم که بهش می خندیدیم. هر روز با چنان اشتیاقی به تک تک آنها نگاه می کرد که باورمان نمی شد. چقدر ذوق می کند وقتی دو نفر که عاشق هم هستند با هم ازدواج می کنند یا بچه دار می شوند. انگار این نشانه های زندگی در زوج های دیگر است که مادرم را زنده نگه می دارد. شاید چیزهایی در آن می بیند که روزی آرزوی خودش بوده اند. مادرم همیشه ساکت است و با لبخندی که روی صورت مهربانش دارد به آدم نگاه می کند. مادرم سواد چندانی ندارد اما عاشق هنر است.  مدرسه که می رفتیم برایمان طاووس می کشید و در دفتر ریاضی جوجه هایی که خودش دوستشان می داشت. مادرم مرغ و خروس هم دوست دارد.

نوستالژیای مادرم به روزهایی که شهر کوچک ما به قدر روستایی بود و مادرم دختر نوجوانی که کنار جوی آب ظرف می شست دلم را کباب می کند. پدرم، کسی که در عمرم به کسی به اندازه او نتوانستم افتخار کنم، با همه مهربانی اش، مادرم را دزدید. مادرم هیچ وقت نگفت ناراضی است. اما بارها گفت که برای خود سهمی قائل نیست چون از خود هیچ نداشته.
دوست داشت موسیقی یاد بگیرد و حتی به زبان های مختلف حرف بزند اما هیچ وقت به خود اجازه نداد خواسته اش را مستقیم بگوید. مادرم عاشق جریان زندگی است، از تولد تا مرگ، چه انسان چه گل و چه جوچه ها. اما کسی مادرم را هیچ وقت نفهمید و شاید به خاسته هایش هیچ وقت نرسد.
مادرم زنده است اما شاید دور بودن آرزوهایش دستم را جلو تر از افعال ماضی نمی برد
گلویم تنگ است
نمی دانم اشک ریختن  چه معنی دارد و چرا انسان بجز این یک راه هیچ انتخاب دیگری برای نشان دادن نوع شدت احساسش ندارد. که آن هم هیچ وقت معلوم نیست برای خودت گریه می کنی یا برای آن چه که باعثش شده.

Tuesday, August 17, 2010

Monday, June 28, 2010

سینی استیل گرد و مقعر

سر و صدای چهار راه ولیعصر -ظهر

مردی که پیر بود اما نبود. مویش سفید و دندان مصنوعی اش هم سفید. لبخند می زد و جدی بود. در دستی چوبی قالپاق به سر و در دست دیگر طاق نصرتی داشت به طول و عرض یک آ-چهار.
روی قالپاق یک تخته نوار چوبی میخ کرده بود و داده بود به خط خوش و درشت رویش نوشته بودند:
"خوب گوش کنید. صدا می آید"
طاق نصرتش هم لوله های پی وی سی سفید آب بود که با زانویی ها به شکل مستطیلی به هم بسته بود و وسطش گل های مصنوعی بود و روی نوار طاق نصرت نوشته بود "بنیان خانواده" یا چیزی شبیه به آن
زنی میان سال را گرفت به حرف. در کارش جدی بود. تاثیر می گذاشت.
-"من با این به ماهواره جهانی وصلم"
زن که اول از رودرواسی چند لحظه مکث کرده بود کم کم مردد بود که نماند.
-"(چیزهایی که شنیده نمی شد)"

مردم که رد می شدند و تجهیزات مرد را می دیدند آرام می کردند. رد نمی شدند. زن هی بیشتر جذب می شد. و دور مرد شلوغ تر می شد.
- "( مردچیزهایی از سقوط خانواده به زبان خودش می گفت) "
یک لحظه هم از زن چشم بر نمی داشت. زن پشت چادرش قایم شده بود تا کسی نبیند تنها کسی ست که گوش می کند. همه می دیدند که گوش می کرد. همه می دیدند زن و پیرمرد برایشان خیلی مهم نبود.
-"امواج همه جا هست. من الان دارم (گوشش را گذاشت به دیش قالپاقی اش که شاید سینی استیلی بود) صدای حیوونای آفریقا را می شنوم. اگه بخوام می تونم هر صدایی رو بشنوم. چون این یه ماهواره جهانیه.."
مردم زیاد شده بودند. ماشین پلیسی رد شد و با کنجکاوی مرد را نگاه گرد. مرد آرام تمام کرد. و آرامتر از خیابان رد شد. اتوبوس قرمز و ماشین ها و ماشین پلیس و مردم سر چهار راه نگاهش کردند که رفت آن طرف. بعضی ها همه اش را دیدند بعضی ها هم کمی اش را.
زن هم بی سر و صدا رفت آن طرف.

زیر سایه درخت زن چادرش را جلو صورتش گرفت و پیرمرد دوباره شروع کرد به توضیح دادن.
بعضی ها رد می شدند و نگاه می کردند .

Friday, June 18, 2010

زردآلو

javab be "Se Soal"e siamak

هفته پیش وقتی در یک پیکان قراضه ساعت 1030 شب به سمت خانه راه افتادم صدای پیرمرد و پیرزنی را شنیدم که تعارف تکه پاره می کردند برای نشستن و ناز می کردند پشت سرم. زن شروع کرد تعارف کردن چیزی به مرد و مرد شروع کرد به تعارف و بالاخره چند تا برداشت:
-نه پنج تا برداشتم
-نه بازم بردار برا بچه هات
-برداشتم دستت درد نکنه
-بردار خیراتیه
من فکر می کردم نون قندی باشه (به این دلیل که شاهرودی ام!) اما بعد که به بغل دستیم هم تعارف شد دیدم میوه بود. به من که رسید مدت خیلی زیادی گذشته بود (و فقط برای این بود که در دلشان گفتند "این" بچه هم دیده هوس کرده) وقتی گرفتم دیدم زردآلو بود
غنیمت رو انداختم ته کیفم
-زنگ بزن به پسرت تا آدرس بدم بهش بیاد دنبالت
-خودم می تونم
زن بعد پول پیرمرد را هم حساب کرد و تیر خلاص را بهش زد. زردآلو سه روز روی میز آشپزخانه بود و داشت آبش خشک می شد که تصمیم گرفتم بخورمش. شستم. بمحض اینکه گاز زدم یهو دیدم باغ خاله ام هستم و لپ هام هنوز مثل زردآلو ها رژگونه داره. یهو سایه ی درختا و نوری که از بینشون رد می شد، گرمی هوا رو حس کردم. تابستون بود. از زردآلو سیر بودم اما باز وقتی یه زردآلو دیگه می دیدم که چهره ی نرمی داشت طاقت نمی آوردم
نصف دومش گرم بود. پریدم حیاط خونه ی بابابزرگ که همیشه زردآلوهاش گرم بود و معمولی. خیلی معمولی. درخت سیبش هم معمولی بود. انارش هم. اما حوض سیمانیش قشنگ بود.
زردآلو تموم شد و دوباره تو آشپزخونه بودم.
کاش از پیرزن بیشتر خیرات می گرفتم. شاید کرایه منم حساب می کرد.

Tuesday, June 15, 2010

...

گریه ات را لای پرده های
صدای کولر که گم می کنی
اشک می پاشد در اتاق
باد و باران می آید

طوفان دلت را کسی
نخواهد دید
دیدگانت پر شده  از خاک
گل گرفته است انگار
نمی چرخد پرده های چشمانت




Sunday, June 06, 2010

Taken from my old blog

I've popped in here after two years
still nothing's changed here. it's just grown silent. there was a hustle going on around here then. It had turned into a busy neighborhood lately. As opposed to how active here was, my new home's in a quiet area. A year passes and except me and my family, not a soul passes by our street. It may be because I haven't given out my address, but then friends who have it don't bother to stop by either. Of  course, there's no complaint... Everyone's busy. and the distances between houses have grown nowadays, so no one can visit any one else.
***
by the way, why is this virtual world so eternally vast? when u build a house in some point of it, you are millions of light years away from the other cities.You must give your address to people so that they'd come. but finding your address is so easy, and there's no need to ask directions from people who answer your question in their native tounge. once they visit, your neighborhood gradually grows busier. I mean, as if you build roads toward your house. and you gradually expand it and then one day you find your house at the heart of one of the busy bustling cities of the Internet! it's then that even if you wouldn't want the racket, you can't do anything about it. you cant destroy the streets you built. and you can't convince yourself to destroy your own house. That's not fair! then you must leave everything behind and run. You must nest in another corner again and this time don't leave but a narrow path to town from your house. a foot path in which no one can find his way at night but by the full moon. A place where the sound of no click-clicks, the clack-clack of no keyboards and the swish of no one riding on on a link is heard.
if you promise not to loosen my streets- or as told by Talak, don't prostate them- you can come by and visit
but don't ride on any links. Walk...
 
"برگرفته از وبلاگ قبلی" 




بعد دو سال اومدم اینجا سر بزنم
اینجا تغییری نکرده هنوز. فقط سوت و کور شده. اون موقع ها اینجا برو بیایی بود. محله شلوغی شده بود آخریا. هر چی این اینجا برو بیا داشت خونه جدیدم تو یه جای خلوته. جز خودم و خونوادم کسی سالی یه بار هم از کوچه مون رد نمی شه. شاید دلیلش اینه که آدرس جدیدمو به کسی ندادم اما آشناها که دارن هم سر نمی زنن. گله ای هم نیست. همه سرشون شلوغه. راه ها هم خیلی دور شده کسی نمی تونه به کسی سر بزنه...
***
راستی چرا این دنیای مجازی انقدر بینهایته؟وقتی یه جاش خونه می سازی با شهرهای دیگه میلیون ها سال نوری فاصله داری. باید بری آدرستو بدی به بقیه تا بیان. اما آدرس پیدا کردن راحته، نیازی هم نیست از آدمایی که فارسی تو با زبون مادریشون جواب میدن آدرس بپرسی. وقتی میان خونه ات کم کم محله ات شلوغ میشه. یعنی انگار خودت جاده می کشی به سمت خودت. خودت کم کم بزرگش می کنی و یه موقع می بینی خونه ات تو قلب یکی از شهرهای شلوغ و پر سر و صدای اینترنته! اونوقته که اگه نخوای دیگه اون سرو صدا رو نمی تونی کاری کنی. نمیتونی خیابونایی که ساختی خراب کنی. دلتم نمیاد خونتو خراب کنی. این خلاف اخلاقه و انصافه! اونوقت باید همه چیز و ول کنی و فرار کنی. باید بری دوباره توی یه گوشه دیگه خونه بسازی و این دفعه یه کوره راه بیشتر براش نزاری تا شهر. یه کوره راه که شبا جز با مهتاب کامل نتونه کسی پیداش کنه. جایی که صدای کلیک کولوک و تق تق صفحه کلیدا و قیژ و قیژ کسایی که سوار لینکا می شن نیاد.
اگه قول میدی خیابونمو گشاد نکنی - به قول طلک فاحشه اش نکنی- می تونی بیای بهم سر بزنی.
اما سوار هیچ لینکی نشو. پیاده بیا....

Tuesday, May 11, 2010

از کوه های مشرق برمی آیی
و برآمدگی ات
را جشن می گیرم هنوز
هر روز
سینه می سایی به آسمان
آی به سان
          پرندگان مهاجر.


Tuesday, March 30, 2010

1:32
Poshtebam
Geryehaye mardi ke dar zoozehaye shabane sag ha peida nist.

Sunday, March 21, 2010

بهار سرد

مثل اينكه هنوز آدم ها مثل پرنده ها با آب و هواحالشون عوض مي شه. بهار امسال خيلي زود اومد. چند هفته پيش. هوا خوب شد پرنده ها شروع كردن به خوندن و آدما ريختن بيرون و جنب و جوش بهاري شروع شد. مردم و گربه ها و پرنده ها و ماهي ها تو هم لوليدن.
اما الان كه روز يكم عيده هيچ كس اينجا حال بيرون رفتن و ديد و بازديد نداره. امروز تگرگ هم اومد.
براي من خيلي جالبه كه هنوز ما آدما بدون اينكه بدونيم از آب و هوا همون قدر تاثير مي گيريم كه از خيلي چيزايي مثل رسانه. شايد هوا يك رسانه اوليه بوده كه كسي نمي تونسته كنترلش كنه.
مثل رسانه هاي خارجي و حتي ايراني
:)
سال سرديه

به قرمز ماهي هاتون نگاه كنيد شايد گرم شيد

Friday, January 22, 2010

news

سلام
بزودی با ترجمه ای از یک پایان نامه بروز خواهم بود.