Friday, April 06, 2012

قدری قطار

1. اینطور که پیداست قطار به انتخاب اول خانواده های بچه دار برای مسافرت تبدیل شده
2. در تمام مسیر خشتک وصله شده ام رو قایم میکردم. با طرز نشستنم با زنان همذات پنداری میکردم. حس میکردم چیزی بین پاهایم هست که باید با تمام وجود از آن محافظت کنم.
3. پیرمرد کوچک که چروک های صورتش شبیه رگه های برگ کاهو بود گفت...
من متوجه نشدم. سرم را بردم جلو. دوباره گفت. اصلا نفهمیدم
گفتم متوجه نشدم و دوباره خم شدم.
او دوباره چیزی گفت و من حتی نمیتوانستم بفهمم که حرف قبلی را تکرار کرده یا چیز جدیدی گفته. کمرم را راست کردم و خاستم جوابی حدودی بدهم و دیدم حتی حدسی هم نمی زنم.
یک بار دیگر گفتم متوجه نمیشم
مایوس شانه هایش را بالا انداخت و گفت اگه متوجه نمی شی که نمی شی دیگه

No comments: