Friday, September 07, 2007

...

کنسرت تمام می شود

بر می خیزی و دست می زنی
دست می زنی
دست می زنی مثل برده ای که آزاد شده
دست می زنی مثل کسی که متشکر است
دست می زنی مثل کسی که مشتاق است
دست می زنی مثل کسی که از دست زدن لذت می برد
دست می زنی مثل کسی که کارش دست زدن است
دست می زنی مثل کسی که نمی داند برای چه دست می زند
موضوع سوت و کف می رود

دست می زنی مثل آنهایی که دست می زنند
دست می زنی مثل کسانی که امیدوارند
دست می زنی برای چه؟
دست می زنی مثل کسانی که کاری جز دست زدن ندارند
بر می گردد

دست می زنی مثل کسی که متعجب است
دست می زنی مثل کسی که به هدف نزدیک شده
می نشیند

دست می زنی مثل کسی که تحسین می کند
شروع می شود

هیس!!!

The Concert's Finished

You get up and clap
You clap.
You clap like a slave who's been freed.
You clap like one who's thankful.
You clap like one who's enthusiastic.
You clap like one who enjoys clapping.
You clap like one who's job is to clap.
You clap like one who doesn't know why he's clapping.
Subject of applause leaves.

You clap like those who clap.
You clap like those who hope.
You clap for what?
You clap like those who have nothing else to do except clapping.
Comes back.

You clap like one who's surprised!
You clap like one who's approached a goal.
Sits.

You clap like one who admires.
It starts.

SSShushhh!!!



*
هفت و نیم صبح - در قطار
الهام گرفته از "داستان یک پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد"
Inspired by "Story of a Panda as told by a Saxophonist who has a girlfriend in Frankfurt!"

No comments: