Sunday, August 24, 2008

تلخی شکلات

چقدر چیزها بود که می خواستم بهت یاد بدم و ازت یاد بگیرم... چقدر آرامش که می خواستیم بهم بدیم. بدبختی من که نیاز به گفتن نداره اما چقدر نگران تنهایی توام. کاش بیشتر برای مقابله با دنیای بیرحم آماده ات می کردم گلم. خدایا منو ببخش اگه ظلمی کردم. حتما کردم...


خداحافظی چقدر آدم دلش می گیرد
روحم را در زمان برایت جا می گذارم
ابدیت
مریم نگاهش نم دارد
تلخی شکلات غم دارد
چشم ببند و
بوی کاه گل باران خورده
را در چشمانت نگه دار
شاید برگردم
دلم
تنگ
می شود
برای کوچه باغ
راستی آنجا که میروم
نه فلسفه هست
نه اقاقیا



2 comments:

Anonymous said...

SEILE ASHKO AHO YAKHE TU CHESHAMO BE KI BEDAM...

Anonymous said...

age hameye donya paset zadan o hich ki nabood ke seile ashketo ghabool kone, .... man injam. ba hameye vojoodam miboosam ashkato...