Friday, June 18, 2010

زردآلو

javab be "Se Soal"e siamak

هفته پیش وقتی در یک پیکان قراضه ساعت 1030 شب به سمت خانه راه افتادم صدای پیرمرد و پیرزنی را شنیدم که تعارف تکه پاره می کردند برای نشستن و ناز می کردند پشت سرم. زن شروع کرد تعارف کردن چیزی به مرد و مرد شروع کرد به تعارف و بالاخره چند تا برداشت:
-نه پنج تا برداشتم
-نه بازم بردار برا بچه هات
-برداشتم دستت درد نکنه
-بردار خیراتیه
من فکر می کردم نون قندی باشه (به این دلیل که شاهرودی ام!) اما بعد که به بغل دستیم هم تعارف شد دیدم میوه بود. به من که رسید مدت خیلی زیادی گذشته بود (و فقط برای این بود که در دلشان گفتند "این" بچه هم دیده هوس کرده) وقتی گرفتم دیدم زردآلو بود
غنیمت رو انداختم ته کیفم
-زنگ بزن به پسرت تا آدرس بدم بهش بیاد دنبالت
-خودم می تونم
زن بعد پول پیرمرد را هم حساب کرد و تیر خلاص را بهش زد. زردآلو سه روز روی میز آشپزخانه بود و داشت آبش خشک می شد که تصمیم گرفتم بخورمش. شستم. بمحض اینکه گاز زدم یهو دیدم باغ خاله ام هستم و لپ هام هنوز مثل زردآلو ها رژگونه داره. یهو سایه ی درختا و نوری که از بینشون رد می شد، گرمی هوا رو حس کردم. تابستون بود. از زردآلو سیر بودم اما باز وقتی یه زردآلو دیگه می دیدم که چهره ی نرمی داشت طاقت نمی آوردم
نصف دومش گرم بود. پریدم حیاط خونه ی بابابزرگ که همیشه زردآلوهاش گرم بود و معمولی. خیلی معمولی. درخت سیبش هم معمولی بود. انارش هم. اما حوض سیمانیش قشنگ بود.
زردآلو تموم شد و دوباره تو آشپزخونه بودم.
کاش از پیرزن بیشتر خیرات می گرفتم. شاید کرایه منم حساب می کرد.

3 comments:

Anonymous said...

خوب شده.مبارکه.تقریبن شبیه به 360 شده اما کاش اینور تیره بود و اونور روشن.فکر کنم خانایی متنت هم بهتر بشه و خستگی چشم هم کمتر

سیامک said...

جات خالی داش علی ما اینجا زرد آلو می خوریم فراون انقدر خوردیم و به گذشته ها بر گشتیم که پرنده ها هم که ما رو می بینن به کله ما نوک می زنن چه می شه کرد زرد آلو هم برای ما شیرینی مادلن شده نه؟

Anonymous said...

windows avaz kardam akse pahaye oon bache he parid oon bache hamsayatoon ke kafshash mano be gerye mindakht dobare vefrestesh