جوجه هايت را كه مي شماري مرغ تنهاييت را بكش. امروز آخر پاييز است...
يلدا مبارك.
از گردنه كه رد مي شدند هوا خيلي سرد تر شده بود. بي قوارگي خاك و سنگ هاي كنار جاده را سفيدِ برف پوشانده بود. اوايل، فقط نيم رخِ تپه ها سفيد بود و اين نشان مي داد كه آفتاب زورش به نصف تپه رسيده. اما جلوتر وقتي كامل در ميان گردنه رسيدي ديگر سفيد مي چربيد. بوته هاي تيره و كوتاهي كه سطح را فرش كرده بودند از برف كم عمق روزهاي آخر پاييز سرشان پيدا بود و تپه هاي سفيد را به تپه هاي خال خالي تبديل كرده بودند. يك جور خال خالي نرم و مخملي. گاهي روي مخمل خامه اي سفيد ريخته شده بود و اين لكه هاي بي گياهي بود كه سفيدش بيشتر بود. به تپه ها كه نگاه مي كردم همان حس سكون هميشگي برف را مي ديدم. اما اينبار خالهاي بامزه اي داشت كه بيشتر شبيه كارتونهاي ديزني بود: صد و يك سگ خالدار.
سرم را به شيشه تكيه داده بودم و از پشت شيشه سرماي برف را حس مي كردم. كمي بالاتر، در چند صد متري زمين ابرهاي مه سرعتشان زياد شده بود و داشتند بر روي تپه ها گَرد مي پاشيدند. خوابم گرفته بود. آن دورها مه آسمان داشت با كوه هاي سفيد تركيب مي شد و ابديت دايره اش را دورمان تنگ تر مي كرد...
پنجشنبه 29/9/86
گردنه آهوان
1 comment:
ghashang bud.daghighan hamun chizaii ke hamishe tuin jade bezehnam mirese.duro duro dur.ta jaii ke miresim be noghte sare khat.shayad...
Post a Comment